نام درس:فلسفه آموزش و پرورش
رشته :علوم تربيتي
تعداد واحد:2 واحد
پيش نياز:کليات فلسفه
نام منبع:فلسفه تربيت
مؤلف:دکتر عيسي ابراهيم زاده
انتشارات:دانشگاه پيام نور
تهيه کننده:محمد هاشم رضايي-عضو هيأت علمي دانشگاه پيام نور



گفتار اول:فلسفه چيست؟

هدف کلي: آشنايي با مفهوم،تعريف،موضوع،هدف و ابعاد گوناگون دانش فلسفه

تعريف تعريف
تعريف در لغت يعني شناساندن و منظور از آن اين است که پديده يا امري يا شيئي را به طور جامع به ديگران بشناسانيم.طوري که گوينده و شنونده يا نويسنده و خواننده داراي درک مشترکي از آن باشند.بنابراين مي توانيم نتيجه گيري کنيم که:
1 - تعريف با کلمه يا عبارتي توصيفي آغاز مي شود.
2 - کلمات يا صفاتي را براي تعريف بکار مي بريم که بسياري از مردم مخصوصا ً متخصصان و اهل فن آنها را براي چيز مورد تعريف پذيرفته اند و به صورت معيار يا ميزان درآمده اند.
3 - در تعريف پديده يا شيئ مورد نظر يا چيزي از جانب خود اضافه نمي کنيم يا اگر خواستيم اضافه کنيم چنان به تبيين آن مي پردازيم که همگان آنرا بپذيرند
اينگونه تعريفها را در اصطلاح تعريف توصيفي مي نامند. زيرا ما کاري جز توصيف يا بيان حالت،چگونگي و ويژگيهاي پديده مورد نظر انجام نمي دهيم.
گرچه در مورد اين قبيل تعريفها بين اکثر مردم يا گروهي از آنان اتفاق نظر نسبي وجود دارد.معهذا يا نمي توانيم و يا احتمالا ً نمي خواهيم همه مفاهيم را به ترتيبي که ذکر شد تعريف کنيم.
در اين موارد ما ناچاريم آنچه را که قادر به بيان آن هستيم يا تمايل داريم بيان کنيم به صورت تعذيفي ويژه ارائه دهيم.اين قبيل تعريفها را تعريف دستوري يا تجويزي يا تعريف قراردادي مي نامند.شخص در ارائه اين نوع تعريف خود را آزاد احساس مي کند و آنچه را که درست مي داند بکار مي برد.
يک راه ديگر هم براي رسيدن به تعريف اين قبيل مفاهيم وجود دارد و آن تجزيه و تحليل آنها است.اين قبيل تعريف را تعريف تحليلي مي گويند.


تعريف فلسفه
شايد ساده ترين راه تعريف فلسفه معني کردن اين واژه باشد.فلسفه،فيلوسوفيا ،از دو کلم? يوناني فيلو به معني دوستدار و سوفيا به معني دانايي ترکيب يافته است.به اين ترتيب فلسفه يعني دوستداري دانايي.اين واژه تقريبا ً دقيق و راهبر به معنا است،زيرا هم خواستگاه و هم مقصد فلسفه را روشن مي سازد.يعني خواستگاه فلسفه عشق و دوست داشتن و مقصد آن دانش و معرفت است .فلسفه نوعي شناخت يا معرفت است
فلسفه يا شناخت فلسفي محصول تفکر و انديشيدن يا به قولي محصول فلسفيدن است.فلسفيدن حالتي است که در آن تمام نيروي معنوي انسان براي شناختن متمرکز مي شود و رنگ ممتاز آن توجه به شناسايي است که فلسفه محصول اين حالت است.
مي توانيم تعريف زير را براي فلسفه در معناي خاص نتيجه گيري کنيم بدون اينکه آن را يک تعريف جامع و مانع و شناساننده و مورد قبول همگان بدانيم.چون چنين چيزي تقريبا ً امکان پذير نيست.فلسفه عبارت است از بررسي و شناخت تحليلي و انتقادي مسائل اساسي زندگي انسان به صورت يک کل يا بخشي از آن در ارتباط با کل

موضوع و هدف فلسفه
در دوره هاي قبل کوشش فلسفه و فيلسوف در جهت شناخت حقيقت و ذات هستي ها با روشهاي استدلال عقلي صرف مي شد.يعني بيشتر جنبه هستي شناسي مطلق داشت ولي بعد از رنسانس همّ آنها مصروف شناسايي ارزش حقيقت و ماهيت آن شد و فيلسوفان به راههاي استفاده عملي از معرفت و علم در زندگي روزمره توجه کردند.به اين ترتيب پيشرفت علوم طبيعي آنهم با استفاده از روشهاي تجربي را سبب شدن،در صورتي که همين رشته ها قبلا ً هم با روشهاي عقلي مطالعه مي شدند.
چنين بررسي هايي به نوبه خود موجب پيدايش موضوع تازه اي براي مطالعه شد که به معرفت شناسي يا شناخت شناسي معروف است.البته موضوع شناخت قبلا ًنيز در فلسفه مطرح بود و فيلسوفان قديم هم به آن توجه داشتند. آنچه اين دوره را از دوره هاي قبل متمايز مي سازد و کنار گذاشتن مسائل ديگر و پرداختن صرف به مسئله شناخت بود.
بحث درباره انسان،طبيعت و شناخت به شکل تازه اي مطرح شد و مکاتب جديد فلسفي پايه گذاري گرديد .مکاتب تجربه گرايي به پيشوايي فرانسيس بيکن در انگلستان،عقل گرايي به پيشوايي رنه دکارت در فرانسه ،نقد گرايي به رهبري امانوئل کانت در آلمان و اثبات گرايي به رهبري اگوست کنت در فرانسه ،تکامل گرايي به رهبري هربرت اسپنسر در انگلستان و بالاخره عمل گرايي به رهبري ويليام جيمز و جان ديوئي بيشتر در امريکا از جمله آنها هستند.


مکتب هاي مختلف فلسفي پاسخهاي گوناگون به اين سؤال دارند که بعضي از مهمترين آنها عبارتند از:
1 - نظريه شناخت:مطابق اين نظريه موضوع فلسفه ماهيت شناخت است
2 - نظريه ارزشها:علوم آنچه را که هست بررسي مي کنند
3 - نظريه انسان گرايان:در اين نظريه انسان به عنوان شرط اصلي و بنياد هر چيز ديگر است
4 - نظريه تحليل زبان:به اعتقاد طرفداران اين نظريه فلسفه ساخت زباني علوم ديگر را بررسي مي کند و به گفته ويتگنشتاين هيچ جمله فلسفي وجود ندارد .آنچه هست فقط توضيحات جمله ها است.وي و اکثر اثبات گرايان منطقي معاصر از اين نظريه طرفداري مي کنند.

فلسفه هم از لحاظ روش و هم از لحاظ هدف با علوم فرق دارد.بنابراين به اعتباري مي توان گفت که فلسفه بيش از علوم به ريشه ها و بنيادها نفوذ مي کند و مي کوشد آنجا که علوم ديگر قانع شده و ايستاده اند باز هم به کاوش بپردازد و پرسش مطرح سازد.

از مطالعه مجموع آنچه گفته شد مي توان نتيجه گرفت که موضوع فلسفه در دو حوزه مهم و وسيع خلاصه مي شود:
1 - متافيزيک که از آن به عنوان معرفت به شناسايي و هستي تعريف مي کنند و خود شامل دو بخش عمده است:
الف)هستي شناسي که به بحث از مطلق وجود يعني هستي عاري از هر قيدي مي پردازد.
ب)شناخت شناسي يا نظريه معرفت که درباره امکان شناخت يا امکان شناخت جهان و ماهيت خود شناخت بحث مي کند.شناخت شناسي در حقيقت مدخل مابعد- الطبيعه است.

2 - ارزش شناسي يا فلسفه ارزشها که ماهيت آرمانها يا ارزشهاي مطلق يا خير و زيبايي را مورد بحث قرار مي دهد.

به عقيده بيشتر فيلسوفان موضوعات عمده فلسفه به معناي کلاسيک آن سه موضوع هستي شناسي،شناخت شناسي و ارزش شناسي است.اگرچه ممکن است برخي از فلاسفه معاصر با اين نظر موافق نباشند.

اهداف فلسفه
1 - بدست آوردن يک نظريه از کل هستي يا بودن
2 - کشف مفاهيم و معاني و ارزشهاي اشياء و امور و پديده ها به طور کلي
3 - تحليل و انتقاد از فرضها و مفاهيم
4 - سرانجام کمک به مردم در گسترش جهان بيني سالم و بهره مندي از يک زندگي سالم انساني


گفتار دوم:تربيت چيست؟
هدف کلي:
آشنايي با تعريف،مفهوم و ابعاد گوناگون تربيت
تربيت در جريان زندگي انسان نقش مهم و اساسي دارد.ارائه يک تعريف جامع و مانع از تربيت قدري مشکل به نظر ميرسد.به همين دليل اغلب کساني که در اين راه تلاش کرده يا مي کنند،بالاخره يا به تعريف تجويزي يا قيدي از تربيت روي مي آورند و يا مانند فلاسفه پيرو مکتب تحليل زبان به جاي تعريف معين از تربيت به تحليل و تبيين مفهوم آن با توجه به مصاديق مي پردازند.
گروه سومي هم وجود دارد که دادن تعريف معين و مشخص از تربيت را ممکن مي دانند و عقيده دارند براي اينکه بين تربيت نظري و تربيت عملي تناسب و هماهنگي وجود داشته باشد لازم است که تعريف روشني از تربيت بدست داد.بعضي نيز مانند پيترز از ملاکها و معيارهايي سخن مي گويند که بتوانند آن را از ساير فعاليت ها جدا کنند.


پيترز عقيده دارد که تربيت مستلزم:
1- انتقال ارزشهايي است که افرادي آنها را پذيرفته اند و مي خواهند به ديگران منتقل نمايند
2- شناخت و معرفت مؤثر است
3- کاربرد روشهاي خاص براي انتقال معرفت و ارزش است
در واقع پيترز تربيت را فرايندي مي داند که داراي محتوي و روش است.


معني و مفهوم تربيت
براي رسيدن به تعريف تربيت بحث را با توجه به معاني لغوي تربيت و اصطلاحاتي که مترادف آن بکار مي روند پي مي گيريم.

1- تعليم يا آموزش : اين واژه در لغت نامه دهخدا به معني آموختن، بياگاهانيدن ، آموختن ، آگاهانيدن ، کسي را چيزي آموختن،آموزانيدن و....آمده است

2- تربيت يا پرورش:در همان جا،پرورانيدن،پروردن، پروردن و آموختن معني شده است.

از سوي ديگر در زبان فارسي،هر دو کلمات تعليم و تربيت هم در مورد انسان و هم در مورد حيوان بکار مي روند و تربيت حتي درباره گياهان نيز کاربرد دارد.اما کلمه در مورد انسان داراي کاربرد عميقتر و وسيعتري است.در مفهوم لغوي به کار بردن کلمه تربيت از پرورش عضلات بدن تا کمالات معنوي را شامل مي شود.
بنابراين آنچه از واژه تربيت استنباط مي شود اين است که تربيت شامل ايجاد يا فعليت بخشيدن هر نوع کمالي در انسان مي شود که مطلوبيت و ارزش داشته باشد.اين کمال گاهي جنبه شناختي دارد که به دانش،شناخت و آگاهي انسان مربوط مي شود گاهي نيز جنبه کنشي يا حرکتي دارد که به رفتارها و اعمال عيني انسان که اغلب داراي مظاهر جسماني هستند مربوط مي شود و بالاخره گاهي جنبه گرايشي يا عاطفي دارد که با نگرش،اعتقاد،ايمان و علايق،احساسات انسان مرتبط است.
کاربرد کلمه تعليم و تربيت در مورد غير انسان آنهم براي دست اندرکاران علوم تربيتي مسامحه آميز است و اهل فن هر دو آنها را درمورد انسان بکار مي برند.
3- تعليم و تربيت يا آموزش و پرورش:کاربرد اين واژه مرکب که به معناي واحدي دلالت دارد در زبان فارسي تاريخچه طولاني ندارد و احتمالا ً از آغاز قرن اخير فراتر نمي رود.
4- تدريس:به فعاليت خاصي گفته مي شود که به وسيله معلم انجام مي گيرد تا شاگردان مطلبي را بياموزند.
5- مهارت آموزي يا عادت دادن:اين عمل ايجاد مهارت در افراد از طريق تمرين و تکرار و کارورزي است.

ماهيت تربيت

آيا تربيت فن يا هنر است؟
درست بر سر همين مسئله است که بيشتر صاحب نظران تربيتي اختلاف نظر دارند.مثلا ً بعضي از آنان تربيت را فن و بعضي ديگر آنرا نوعي هنر مي دانند.برخي هم با دلايلي که ارائه مي دهند آنرا نوعي علم مي خوانند.
معلم بايد براي روشن شدن کار خود و منظم و منطقي عمل کردن در جريان تربيت به تدوين نظريه تربيت يا لااقل نظريه تدريس اقدام کنند.
هرگاه علماي تربيتي بتوانند در مورد مسائل خاص خود دست به پژوهش بزنندو اين پژوهش هم پژوهش کاربردي باشد و نتايج بدست آمده از اين پژوهش از خاصيت نظم پذيري و قدرت پيشبيني برخوردار باشد مي توان تربيت را نيز يک علم دانست.با توجه به اين نکته که خاصيت نظم پذيري و قدرت پيش بيني قوانين حاصل از اين نوع پژوهشها به قدرت و استحکام ساير علوم نيست بايد گفت که علم تربيت هنوز دوران نوزادي خود را مي گذراند.
بسياري از علماي تربيتي هنوز هم دوست دارند به علت استفاده هاي فراواني که از تحقيقات و يافته هاي علوم ديگر و حتي فلسفه مي برند اين رشته از دانش بشري را به جاي علم تربيت يا تربيت شناسي با اصطلاح آشناي علوم تربيتي بنامند.


عناصر تربيت
گذشته از مسئله فن،هنر،يا علم بودن تربيت که زمينه هاي مناسبي براي اختلاف نظر در مورد ماهيت تربيت هستند. زمينه هاي ديگري نيز براي اختلاف نظر صاحب نظران تربيتي وجود دارند.عناصري که در يک جريان تربيتي مداخله مي کنند از جمله آنها است.
يکي از اين عناصر مورد اختلاف،جامعه و دخالت آن در جريان تربيتي است.بدين معني که بعضي از متخصص هاي تربيتي علاوه بر مربي و متربي جامعه را نيز جزء عناصر تربيت محسوب مي کنند.
بيشتر دست اندر کاران تربيت در اين مورد موافقت دارند که تربيت به عنوان تأثير ارادي بزرگسالان روي خردسالان به منظور سوق دادن آنها به حالت بزرگسالي تلقي گردد.
کرشن اشتاينر مي گويد :عمل تربيتي عملي قائم به ذات است که لازمه هر جامعه انساني است.اين عمل هدفي طبيعي را که آدم منزوي بدون برخورداري از کمک جامعه مي تواند بدان نائل شود دنبال نمي کند.
صرف توجه به جنبه اجتماعي يا فردي تربيت،نمي تواند گوياي اين معنا باشد که جامعه از عناصر واقعي آن که در ماهيت تربيت نهفته است باشد.به طور کلي تعريف تربيت به عنوان تأثير يک فرد يا گروهي از افراد بر روي فرد ديگر،بسيار کلي و ناروشن است.
در تعريفي که مي خواهيم از تربيت ارائه دهيم اشاره به نقش دو عامل مربي و متربي لازم بنظر مي رسد اين بدان معني است که تربيت مانند يک جريان طبيعي يا مکانيکي يک سويه نيست که از مربي آغاز و به رشد و کمال متربي و تغيير در رفتار وي ختم گردد.

محتوي تربيت
هر فرايند تربيتي به نحوي از انحنا داراي محتوي است البته مکاتب مختلف با مسئله محتوي يا باصطلاح برنامه تربيتي برخوردهاي متفاوتي دارند.ولي در مجموع هر تربيتي حتي تربيت کودک مدار افراطي به نوعي محتواي تربيتي که با رغبتها و علايق شاگردان منطبق باشد عقيده دارند.


روش تربيت
وقتي از هدف و محتواي تربيت سخن مي رانيم طبعا ً مسئله روش تربيتي نيز مطرح مي شود .البته شايد روش از اهميتي که محتوا دارد برخوردار نباشد ولي روشهاي تربيتي نيز به نوبه خود مي توانند خشک و غير قابل انعطاف و احيانا ً خشن و در نتيجه نامطلوب باشند و برعکس ممکن است منطبق بر نيازها و علايق و شخصيت کودک به عنوان انساني بالقوه داراي اراده و مختار باشند که تا حد زيادي مطلوب و با ارزش است


اصول تربيت
در کتاب اصول آموزش و پرورش اصول به معني تکيه گاهها و يا مباني نظري و عقلاني تربيت تلقي شده وچنين آمده است:”اصول هم عبارت از تکيه گاههاي نظري است که از عوامل موجود در حيات استخراج شده اند و هم آنرا به عنوان ملاک عمل بايد در نظر گرفت. “
هوشيار براي بدست آوردن اصول منابعي مانند مطالعه زندگي فردي و جمعي نوع انسان،عوامل موجود در حيات انسان،انتظاراتي که مردم از دستگاه تربيتي دارند و بالاخره فرهنگ جامعه را معرفي مي کند.بر اين اساس اصول تربيت را به 6 اصل:اصل فعاليت،آزادي، فرديت،کمال،سنديت،اعتبار و اجتماع محدود مي کند.

اصول موضوعي تربيت از دو منشاء سرچشمه مي گيرند. اول اصولي که از جهان بيني و ايدئولوژي اخذ مي شوند. دوم اصولي که از علوم و معارف ديگر استخراج مي گردند . اين تقسيم بندي تا حدودي از نابساماني هاي موجود در زمينه ماهيت اصول تربيتي و منشاء آنها جلوگيري مي کند و معيار قابل قبولي براي مقوله بندي اصول موضوعي تربيت بدست مي دهد.


موضوع تربيت
اصولا ً موضوع تربيت به طور اعم موجودي است که نشو و نمو يا رشد مي کند و بالقوه استعداد بالندگي را دارد و بطور اخص انسان کمال پذيري است که در صدد تغيير مطلوب حيات و زندگي خود مي باشد و بالقوه قابليت رسيدن به عاليترين مراحل کمال را دارد.

مراحل تربيت
1- مرحله پرستاري
2- مرحله تأديب
3- مرحله تعليم
4- مرحله خودسازي

از جمع بندي نکاتي که تا کنون ذکر شد مي توان تعريف زير را براي تربيت بيان کرد،بدون آنکه مدعي شويم اين تعريف کاملترين تعريف مورد قبول همگان است . تربيت عبارت است از فراهم کردن زمينه ها و عوامل براي شکوفا کردن و به فعليت رساندن استعداد هاي بالقوه انسان و حرکت تکاملي او به سوي هدف مطلوب ،منطبق بر اصولي معين و برنامه اي منظم و سنجيده.


 

گفتار سوم:فلسفه تربيت
هدف کلي:

آشنايي با بنيادهاي فلسفي تربيت و درک ارتباط فلسفه با تربيت.

رابطه فلسفه با تربيت
در اينکه آيا فلسفه با تربيت ارتباط دارد يا نه؟و اگر دارد اين ارتباط در چه جنبه هايي است نظريات متفاوتي بيان شده است .
1- نظر اول اين است که تربيت در تدوين نظريه ها ، انتخاب موضوعات و حتي روش شناسي خود از نظريه هاي فلسفي کمک ميگيرد.
2- نظر دوم اين است که تربيت شاخه اي از معارف بشري است که مي تواند يافته هاي فلسفه را بکار گيرد.


مسائل اساسي فلسفه ارتباط نزديکي با تربيت دارد،مثلا ً:
1- تربيت انسان بايد داراي هدف و مقصود و غايتي باشد
2- معلم به طور عمده براي رشد فکري يا عقلاني شاگردان خود تلاش مي کند.
3- يک غرض اصلي ديگر از تربيت در همه زمانها پرورش اخلاقي انسانها بوده و هست در حالي که فلسفه راهنماي عمل تربيتي است،تربيت نيز با تحقيقات خود اطلاعات اساسي براي داوريهاي فلسفي فراهم مي سازد.


فلسفه تربيت
فلسفه تربيت در جستجوي ايجاد نظريه هايي دربار? ماهيت انسان،جامعه و جهان مي باشد،تابتواند توسط آنها داده هاي گاه متعارض پژوهشهاي علوم رفتاري را نظم بدهد و هدفهايي را که تربيت بايد تعقيب کند،و وسايل کلي را که در نيل به آنها مي تواند بکار ببرد معلوم نمايد.


تربيت و گرايشهاي فلسفي
ضرورت انسجام عقايد

انديشه سازان در مورد هستي و زندگي بيشتر ازهر چيزي تحت تأثير تربيتي است که در مورد او اعمال شده يا کسب کرده است.
بطور کلي طرز برخورد هرکسي با جهان،چه از لحاظ نگرش و چه از لحاظ کنش گرايشهاي او را بازگو مي کند.اين مسئله در آموزش و پرورش يا در تربيت از اهميت خاصي برخوردار است. بهترين راه براي داشتن انسجام در نگرش داشتن سه ويژگي عمده است
1- تمايل به گرد آوري هرچه بيشتر اطلاعات به منظور بررسي يک مفهوم يا يک موقعيت
2- تمايل و آمادگي براي نفوذ به عمق يک مسئله
3- تمايل به برداشتها،دريافتها و نگاه جديد به مسائل آشنا


تعريف مکتب
مکتب به گروهي از افراد به ويژه انديشمندان،روشنفکران وهنرمنداني گفته مي شود که افراد،آثار و سبک آنها تأثير اجتماعي مشترکي داشته و يا از نظر اعتقادي داراي وحدت نظر باشند.

رابطه مکاتب فلسفي و مکاتب تربيتي
دو نوع رابطه ميان مکاتب تربيتي و مکاتب فلسفي مي تواند وجود داشته باشد.

1- اول ممکن است يک سري آراي تربيتي منظم و منسجم بطور مستقيم يا غير مستقيم از آرا و عقايد يک فيلسوف يا يک مکتب فلسفي انتزاع شود.
2- گاهي،سنن،آداب اجتماعي و نهادهايي در جامعه اي به وجود آمده اند که منجر به نوع خاصي از تربيت انسانها شده است و شخصي يا اشخاصي با مطالعه اين زمينه ها
و کارکرد نهادهاي اجتماعي،عناصر بنيادي اين سنتها و عملکردها را شناخته و کشف مي کنند سپس آنها را به طور منظم و منسجمي تدوين مي کنند.


گفتار چهارم:پندار گرايي و تربيت
هدف کلي

آشنايي با فلسفه پندگرايي از ديدگاه تربيت و تأثير هستي شناسي، شناخت شناسي و ارزش شناسي آن بر جنبه هاي گوناگون تربيت و کسب توانايي نقد و بررسي رفتارهاي تربيتي مبتني بر اين فلسفه.
پندار گرايي ترجمه واژه ايده آليسم(idealism) ماخوذ از کلمه ايده (idea)به معني موجود مجرد،مي باشد که با تعبيرات متفاوت به آرمان گرايي،اصالت تصور،تصور گرايي،ذهن گرايي و بالاخره انکار گرايي هم ترجمه شده است.واقع گرايي هم ترجمه واژه رآليسم (realism)مي باشد که از ريشه لاتين رس(res) به معني شيئ و واقعيت گرفته شده است.


کاربرد واژه هاي ايده آليسم و رآليسم
1- ايده آليسم و رآليسم در اخلاق:رآليسم يا واقع گرايي در اخلاق به اين معني است که ارزشهاي اخلاقي تابع واقعيات موجود و خواستهاي فعلي مردم مي باشد که در مقابل آن ايده آليسم در اخلاق قرار دارد بدين معني که ارزشهاي اخلاقي براي کمال هاي مطلوب و متعالي در نظر گرفته شوند،هرچند وجود خارجي نداشته باشند و تمايل عمومي مردم هم با آنها موافق نباشد.
2- ايده آليسم و رآليسم در هنر و ادبيات:در قلمرو هنر و ادبيات رآليسم به آن دسته از مکتبهاي هنري و ادبي گفته مي شود که طبيعت و زندگي را به همان گونه که هستند و به طرز واقعي در بيانات خود به اشکال تجسمي، تصويري،کلامي،شنيداري و غيره منعکس مي سازند.در برابر آن ايده آليسم بر آن دسته از مکتبهاي هنري و ادبي اطلاق مي شود که طبيعت و زندگي را با همان شيوه هاي بياني به شکل غير واقعي و به صورت پندارها و آرمانهاي مورد نظر عرضه مي دارند.
3- ايده آليسم و رآليسم در فلسفه:هم ايده آليسم و هم رآليسم داراي انواع مختلفي هستند که صرف نظر از آنها مي توان گفت که به طور کلي عده اي از فلاسفه هستند که معتقد اند واقعيتي غير از ادراکات انسان وجود ندارد و عالم خارج امري اعتباري و ذهني است و يا در بعضي موارد هم واقعيت را منجر به درک کننده و درک شونده معرفي کرده و مي گويند آنچه ادراک مي شود مفاهيم و صورتهاي ذهني هستند و آن سوي اين صورتها با ايده هاي ذهني واقعيتي که مطابق آنها باشد غير از موجودات درک کننده ديگر وجود ندارد.
پندار گرايي شايد قديمي ترين فلسفه نظامدار غرب باشد که به اعتقاد ويل دورانت مورخ و متفکر معاصر امريکايي توسط دموکريتوس يا ذيمقراطيس پايه گذاري شد و با کاربرد واژه ايده به معني موجود مجرد به فلسفه ايده آليسم معروف شد.

هستي شناسي و تربيت

هستي شناسي پندارگرايان

پندارگرايان عقيده دارند که هستي يا عالم خارج امري اعتباري و ذهني است يعني واقعيتي غير از ادراکات، معاني ذهني و به طور کلي انديشه ها و پندارهاي انسان وجود ندارد.
افلاطون که به اعتقاد اغلب دست اندر کاران فلسفه سهم عمده اي در ايجاد و گسترش فلسفه پندارگرايي داشته است معتقد بود که جهان مادي نه بود است نه نبود بلکه نمود است.
پندارگرايان اشياي محسوس و مادي پيرامون ما را انکار نمي کنند بلکه عقيده دارند که اين اشيا و به طور کلي عالم محسوس،غير واقعي است و آنچه واقعيت و حقيقت دارد عالم ادراکات يا معقولات است.


مکتب پندارگرايي با وجود اعتقاد به اصالت ايده ها يا معقولات به دليل تعابير گوناگوني که از هستي محسوس و معقول و ارتباط آنها ارائه داده است داراي انواع متعددي است که برخي از آنها عبارتند از:

1- پندار گرايي روحاني يا ديني که برکلي نماينده آن است
2- پندار گرايي ذهني که فيخته،فيلسوف آلماني نماينده آن است
3- پندارگرايي عيني که شيلينگ،متفکر آلماني پايه گذار آن است.
4- پندار گرايي مطلق که به فلسفه هگل فيلسوف آلماني اطلاق مي شود.
همان طور که ملاحضه گرديد بطور کلي همه پندارگرايان در هستي شناسي خود ابراز داشته اند که جهان يا هستي مجموعه اي از تصورات ذهني،مدرکات يا معقولات است و چيزي جز آنها وجود ندارد.و اگرهم وجود داشته باشدآنطور که کانت ميگويد براي ما قابل شناخت نيستند.


انسان از ديدگاه پندارگرايان
انسان به عنوان بخشي از هستي در نظر پندارگرايان موجودي معنوي است و ماهيت اصلي او را روح وي تشکيل مي دهد.اينکه روح چيست و چگونه به انسان و جسم مادي او تعلق مي گيرد نظر پندارگرايان متفاوت است.
برکلي مي گويد که چون انسان موجود معنوي است و اراده آزاد خود را اعمال مي کند پس شخصا ً مسئول اعمال خويش است.
هگل عقيده داشت که انسان جزئي از حيات مطلق و جرقه اي از روح جاوداني است که به هنگام مرگ دوباره در آن جذب مي شود.پس پندارگرايان همه در اين قول که انسان موجود معنوي و داراي اراده آزاد است و اصالت او با روحش مي باشد اتفاق نظر دارند.اما در بين آنان درباره ارتباط انسان با واقعيت غائي معنوي که از آن منشاء گرفته است اختلاف نظر وجود دارد.


تأثير هستي شناسي پندارگرايان در تربيت
با توجه به طرز تلقي پندارگرايان از ماهيت جهان و انسان ،تربيت بايد به تدريج زمينه هاي رشد طبيعت آدمي را که روحاني و معنوي است،براي نيل به هدف هستي اش که عبارت از وابستگي نزديک ميان او و عناصر معنوي طبيعت است فراهم سازد.اين موضوع را افلاطون به زبان ديگري بيان کرده و مي گويد که روح آدمي مهمتر از تن اوست.
به نظر پندارگرايان تربيت بايد سبب شکوفايي همه استعداد ها و تواناييهاي بالقوه شاگردان بشود.اين کار بدون اطلاع کامل درباره شاگرد امکان ندارد.بنابراين معلم بايد داراي رشد و کمال بيشتر و تجربه وسيعتري باشد تا او را به تشريح معني زندگي براي شاگردانش قادر سازد.بطور کلي معلم از نظر پندارگرايان نقش اصلي و اساسي را در جريان تربيت ايفا مي کند و به عنوان فردي که رشد يافته و در فن خود متخصص است مورد ستايش مي باشد.
تربيت در نظر پندارگرايان عبارت است از نفوذ انسان رشيد،روي انساني در حال رشد و هدف آن تحقق ذات تربيت شونده و به کمال رساندن اوست.يا به قول هرمان هورن تربيت فرايند ابدي عاليترين تطابق انسان با خدا توسط انساني است که از نظر روحي و جسمي رشد يافته و فردي آزاد و آگاه باشد.چنين امري در محيط فکري،عاطفي و ارادي بشر متجلي مي گردد.

شناخت شناسي و تربيت
شناخت شناسي پندارگرايان

پندارگرايان معتقد اند که معرفت يا شناخت انسان مستقل از تجارب هستي اوست.انسان پندارها يا تصويرهايي از جهان و پديده ها را از همان آغاز زندگي در ذهن دارد. بنابراين نيازي نيست که ما چيزهاي اطراف خود را تجربه کنيم تا به شناسايي برسيم بلکه بايد درباره آنها بينديشيم
در چهارچوب انديشه پندارگرايانه شناخت خلاق است.يعني شناخت موضوعات خود را خلق مي کند.هر آنچه ما مي دانيم محصول انديشه خود ماست و همه آنها به نحوي در درون ما هستند.بعضي از اين چيزها را طبق قانون توليد مي کنيم و بعضي ديگر را دل به خواه.اين سخن اساس نظر امانوئل کانت فيلسوف بزرگ پندار گرا است.
در نظر کانت عمل ذهن تنها اخذ محسوسات نيست بلکه کار اصلي آن تبديل محسوسات به مدرکات است.به اين اعتبار اساس معرفت در نظر او عبارت از نظم و وحدت بخشيدن به اطلاعاتي است که توسط حواس گردآوري مي شوند.

تأثير شناخت شناسي پندارگرايان در تربيت
پندار گرايان جهان مادي و دنياي محسوس پيرامون ما را انکار نمي کنند.ولي مي گويند آنها در نهايت امر واقعي نيستند.بلکه مظاهر يک واقعيت غيرمادي اساسي تري هستند.اين است که از طريق محسوسات انسان نمي تواند به دانش کلي دست يابد.انسان بايد بکوشد تا از راه تفکر و تمرکز ذهني دست کم قسمتهايي از آن دانش راستين و حقيقي را که در جهان روح اندوخته است به ياد آورد.
تقويت و منظم کردن ذهن و نيروهاي آن با ياد سپاري و يادآوري دانش ها ممکن مي شود.اين کار نيز از راه آموزش انجام مي گيرد.
همه محتوي آموزشي در اين مکتب اين ويژگي را دارند که به وسيله آنها مهارتهايي کلي در افراد بوجود مي آيد. عناوين درسي،محتوي درسها و روش آموزش آنها در اين ديدگاه ممکن است بيشتر شامل بخش هاي زير باشد:

عناوين و محتوي دروس
1- زبان و ادبيات
2- رياضيات
3- علوم تجربي
4- علوم اجتماعي و گنجينه هاي فرهنگي
5- تاريخ و فلسفه
6- درسهاي ديني
7- تربيت بدني ،حرفه اي و فني


روشهاي تدريس
اصولا ً در نظر يک معلم پندارگرا انسان چيزي را ياد نمي گيرد بلکه آنها را به خاطر مي آورد.يعني يادگيري در نظر او فقط يادآوري است.اگر بخواهيد چيزي را به شاگرد بياموزد بايد ذهن او را برانگيزاند تا تصورات و پندارهاي موجود در ذهن وي زنده شوند.براي اين منظور تقويت نيروي به ياد سپردن و به ياد آوردن را بسيار مفيد مي دانند.به اين دليل بر نوشتن تکليف شبانه زياد،تمرين در بازنويسي،تقليد خط و حروف و به خاطر سپردن اسامي و تاريخ رويدادها تأکيد مي کند.
معلم در اين مکتب نقش عمده و فعالي دارد و معمولا ً فعاليت او در کلاس آشکارتر از فعاليت شاگردان است.تصميمات تربيتي عمدتا ً به عهده اوست. روش تدريس کلا ً مبتني بر تفکر و تعقل است .لذا از تمام شيوه هاي راه بردن عقل براي کسب معرفت،مانند سخنراني،مباحثه و استدلال استفاده مي کنند.
کانت در اين مورد مي نويسد براي پرورش عقل بايد طبق روش سقراط عمل کنيم.سقراط خود را ماماي دانش شنوندگان خويش مي ناميد و در گفت و شنودهايي که از او در نوشته هاي افلاطون به جا مانده از روشي که به ياري آن مي توان حتي درمورد بزرگسالان،مفاهيم را از عقل فرد استنتاج نمود،نمونه هايي بدست مي دهد.

ارزش شناسي و تربيت
ارزشها رکن اساسي زندگي انسان را تشکيل مي دهند . انسان درباره واقعيتها فقط به انديشيدن يا مشاهده کردن اکتفا نمي کند.نه تنها درباره آنها مي انديشد بلکه آنها را ارزيابي هم مي کند. در مورد ارزشها بايد بين سه چيز تفاوت قائل شويم و نبايد اين سه مورد را با هم اشتباه کرد چون کاملا ً متفاوت هستند.شيئي حامل ارزش،خود ارزش و نگرش انسان نسبت به آن ارزش.
نکته دوم اين است که تا آنجا که به خود ارزشها مربوط مي شود لااقل سه گروه بزرگ از آنها در قلمرو ذهن وجود دارند.
1- ارزشهاي اخلاقي
2- ارزشهاي زيبايي شناسي
3- ارزشهاي مذهبي
ارزشهاي اخلاقي و مذهبي بدون ترديد در جريانهاي تربيتي اثر عميقي دارند و از نظر تقويت روحي و گسترش شخصيت اخلاقي شاگردان وظايف خاصي را براي مربيان بوجود مي آورند که غفلت از آن موجب پيدايش افراد لاابالي،متعصب،خودخواه و بي اعتنا به روابط انساني مي شود.توجه به ارزشهاي زيبايي شناسي روحيه هنري و خلاقيت آنها را پرورش مي دهد


ارزش شناسي پندارگرايان
پندارگرايان معتقد اند که ارزشها در ذات خود ابدي،مطلق و تغيير ناپذير اند.آنها ابراز مي دارند،آنچه تغيير مي کند و در جايي خوب و در جايي بد دانسته مي شود، ارزشها نيستند بلکه ارزش گذاري ها هستند.
پندارگرايان ابدي و مطلق بودن ارزشها را امري بديهي و بي نياز از استدلال مي دانند و مي گويند هرکس مثلا ً ارزش عدالت و زيبايي را انکار کند از لحاظ ارزشها کور است.
ارزشها در اين ديدگاه داراي سلسله مراتب هستند.مثلا ً ارزشهاي معنوي برتر از ارزشهاي مادي است . ارزشهاي غايي يا پايدار برتر از ارزشهايي هستند که گذرا بوده و وسيله رسيدن به ارزشهاي ديگر هستند.


تأثير ارزش شناسي پندارگرايان در تربيت
با توجه به ارزش شناسي پندارگرايان اکثر آنها همراه سقراط بر اين باورند که تربيت بايد وسيله انقياد خواهش هاي نفساني را بر اساس پرورش نيروي خود فراهم آورد.تا هم سعادت فرد و هم سعادت جامعه تأمين گردد.


نقد و بررسي تربيت بر بنياد پندارگرايي فلسفي
پندارگرايان براي ارزشها اهميت ويژه اي قائل هستند و معتقدند که آنها در ذات خود ابدي و مطلق و تغيير ناپذير بوده و داراي سلسله مراتب هستند.آنها اين موضوع را بديهي و بي نياز از استدلال مي دانند . بنابراين در تربيت بيشتر روي سعادت ابدي وانقياد خواهشهاي نفساني تأکيد مي ورزند و غفلت انظباطي شاگردان را به منزله طغيان نفسانيات و بروز خودخواهي ها تلقي مي کنند.
همان طور که ملاحضه کرديد تربيت مبتني بر اين مکتب داراي محاسني بود که توجه به ارزشهاي متعالي و عظمت روح انسان از آن جمله است. همچنين معايبي نيز متوجه آن بود که عدم توجه به حواس شاگردان از جمله مهمترين آنها است.

 


 

گفتار پنجم:واقع گرايي و تربيت
هدف کلي:

آشنايي با فلسفه تربيتي واقع گرايان و دو شاخه عمده آن در مورد جهان،انسان،شناخت و ارزش و تأثير آنها بر تفکرات و کردارهاي تربيتي و توانايي نقد و بررسي رفتارهاي تربيتي مبتني بر اين فلسفه.


هستي شناسي و تربيت
هستي شناسي واقع گرايان

کساني که معتقد بودند مفاهيم کلي،ما بازاي خارجي دارند يعني وجود واقعي دارند،واقع گرا يا رآليست خوانده مي شدند.اما مفهوم واقع گرايي امروز با مفهوم قديمي آن متفاوت است.واقع گرايي معاصر به معني اعتقاد به وجود خارجي و عينيت اشيا و امور مي باشد.به عبارت ديگر واقع گرايان به وجود جهان به عنوان پديده اي مستقل از انديشه و پندار انسان معتقد هستند و مي گويند
جهان پيش از اينکه انسان بوجود آيد و به برخي از مجهولات آن علم و آگاهي يابد وجود داشته و اکنون نيز چه آنرا بشناسيم و چه نشناسيم هستي دارد.
واقع گرايي به مکاتب فرعي مختلف تقسيم مي شود که عمده ترين آنها عبارتند از واقع گرايي قديمي يا واقع گرايي تعقلي و در برابر آن واقع گرايي طبيعي يا واقع گرايي علمي .


واقع گرايي تعقلي
واقع گرايان قديمي يا تعقلي مستقيما ً تحت تأثير انديشه هاي ارسطو هستند.وي همچون افلاطون به اصالت ايده ها اعتقاد داشت لکن آنرا مجرد و جداي از واقعيت مادي نمي پنداشت.
واقعگرايان تعقلي در اين نکته توافق دارند که جهان مادي واقعي و مستقل از ذهن وجود دارد.اما واقعيت را منحصر به جهان مادي نمي دانند.


واقع گرايي طبيعي
اين شاخه از واقع گرايي بعد از سده هاي پانزدهم و شانزدهم به ويژه بعد از انتشار افکار فرانسيس بيکن در اروپا گسترش يافت.اصل اساسي در اين نوع واقع گرايي اين است که ماده واقعيت نهايي است.هستي يا وجود عبارت است از آنچه در تجربه حسي ما آشکار مي گردد و جز اين هيچ امر ديگري به عنوان واقعيت وجود ندارد.بنابراين تحقيق درباره پديده ها و خواص اشيا را بايد به عهده علم گذاشت نه فلسفه.وظيفه فلسفه در اين نوع تفکر هماهنگ کردن يافته هاي علمي است.


انسان از ديدگاه واقعگرايان
همانگونه که در هستي شناسي دو گروه عمده واقع گرايان تفاوتهايي موجود است در نگرش اين دو گروه به انسان نيز تفاوتهايي ديده مي شود.


واقعگرايان تعقلي
واقعگرايان تعقلي به پيروي از ارسطو معتقدند انسان موجودي جسماني- روحاني است. روح داراي دو وظيفه بنيادي است .شناختن و خواستن، شناخت يا حسي و ادراکي است که فهم ناميده ميشود يا استدلالي است که در اين صورت عقل يا خرد نام دارد. خواستن، واکنشي مانند همه واکنشهاي ديگر است و به روح تعلق دارد .همان طور که عقل مي تواند ماهيت غير مادي را بشناسد اراده نيز مي تواند آنها را بخواهد.


واقعگرايان طبيعي يا علمي
برخلاف واقعگرايان تعقلي عقيده دارند که انسان موجودي زيستي-اجتماعي است و پيوسته تحت تأثير محيط طبيعي و اجتماعي خود قرار مي گيرد.اين تأثير به گونه اي است که چگونگي شدن او را معين مي کند.بنابراين نه تنها انسان داراي اراده آزاد نيست بلکه تابع جامعه و طبيعت است.
اغلب واقعگرايان طبيعي منکر اراده انسان و آزاد و مختار بودن او هستند و اظهار مي دارند فعاليتهايي که از انسان سر مي زند نتيجه نيازهاي بدني و دروني او هستند.آدمي داراي قدرتي است که به وسيله آن مي تواند آنچه که از راه تغذيه بدست مي آورد را به صورت انرژي در آورد و با مصرف آن انرژي اعصاب را تحريک کرده عضلات را به حرکت درآورد.
آنچه به عنوان اراده آزاد در انسان مطرح مي شود چيزي جز تسلط بر قوانين طبيعت و چگونگي تأثير محيط مادي و اجتماعي بر روي ساخت تکويني او نيست . آزادي انتخاب يا اعمال اراده در انسان در واقع همان تعيين يا جبر علي است.

تأثير هستي شناسي واقعگرايان در تربيت

تربيت از ديدگاه واقعگرايان تعقلي
اساس هستي شناسي واقع گرايي تعقلي نظريه قوه و فعل يا امکان يا واقعيت است .در هستي ميان وجود بالفعل و بالقوه فرق گذاشته مي شود.
از آنجايي که انسان در نظر واقعگرايي تعقلي موجودي جسماني-روحاني است و روح برترين مرتبه هستي تلقي مي شود،تربيت مبتني بر اين نظر تلاش مي کند نظم طبيعي حيات انسان را به وسيله هدف يا اهدافي که بطور عقلاني درک و خواسته مي شوند هدايت کند.در اين نگرش انسان به صورت يک کل مطرح است بنابراين درتربيت مبتني بر واقعگرايي تعقلي وحدت شخصيت انسان از اهميت زيادي برخوردار است.
واقعگرايان تعقلي به دليل اعتقاد به آزادي اراده انسان و مسئول دانستن او در برابر اعمال خودش به مشارکت شاگرد در امر آموزش اهميت مي دهند.آنها عقيده دارند که آنچه در مدرسه به شاگرد ارائه مي شود بايد براي او قابل درک و در نتيجه برانگيزنده باشد.تشکيل معرفت و ايجاد آگاهي واقعي در شاگردان مستلزم برخورد مستقيم آنان با مسائل و مشارکت در حل آنها است.
جريانهاي تربيتي در اين ديدگاه از طرفي بايد عادت به مطالعه،مشاهده،آزمايش و استفاده از منابع را در شاگردان به وجود آورند و از سوي ديگر آنها را به تفکر، تخيل خلاق ،ارزشيابي و قدر داني از امور مختلف هدايت نمايد.


تربيت از ديدگاه واقعگرايان طبيعي
با توجه به آنکه واقعگرايان طبيعي انسان را موجودي-زيستي اجتماعي معرفي مي کنند عقيده دارند که تربيت عبارت است از آماده ساختن انسان براي زندگي در جامعه و پيش از آنکه يک عمل ساختگي يا تصنعي باشد يک عمل طبيعي است.
واقعگرايان طبيعي اگرچه به انتقال معلومات و اطلاعات و به طور کلي ميراثهاي فرهنگي و انظباط فردي شاگردان توجه دارند ليکن عنايت چنداني به رشد ذهني آنان نشان نمي دهند.آنها مي گويند ذهن عاملي است که فقط امور محسوس و اطلاعات مربوط به اين امور را جمع آوري و ثبت مي کند.استفاده از اصول و ابزارها يي مانند تقويت، تجزيه فرايند يادگيري به رفتارهاي مقطعي و توجه به جنبه هاي مشاهده پذير از ويژگيهاي عمده نگرش تربيتي آنها است.


شناخت شناسي و تربيت
شناخت شناسي واقع گرايان

واقعگرايان عقيده دارند آنسوي جهاني که ادراک مي کنيم جهاني نيست که در ذهن خود به خلق دوباره آن بپردازيم. جهان هماني است که هست و انسان براي شناسايي آن بايد از حواس و تجارب حسي خود ياري بگيرد.يعني دانش ها دربار? جهان از انديشه و پندار ما سرچشمه نمي گيرد بلکه اساسا ً از حواس ما حاصل مي آيد.

شناخت شناسي واقعگرايان طبيعي
اکثر واقعگرايان طبيعي با بيان اينکه ما مستقيما ً خود اشيا و امور و پديده ها را درک مي کنيم و وجود برون ذهني حقيقي است و فکر و ذهن ما خالق يا مفسر آن نيست سعي دارند خاطر نشان سازند که معرفت و شناخت ما از جهاني که در آن زندگي مي کنيم دقيقا ً مطابق آن است و صرفا ً نيز محصول حواس هستند.


شناخت شناسي واقعگرايان تعقلي
آنها ضمن پذيرفتن امکان شناخت نفس امر تأکيد مي کنند که شناخت نمي تواند يک امر صرفا ً مادي باشد. شناخت حسي تنها محسوس مادي را ادراک مي کند و هرگز نمي تواند مفهوم نيستي را همانند مفهوم هستي درک کند.در صورتي که عقل هر دو مفهوم را به يک اندازه مي شناسد.علاوه براين عقل قدرت شناخت کلي را نيز دارد.


شناخت شناسي واقعگرايان در تربيت
تفاوتهايي که در شناخت شناسي واقعگرايان طبيعي و تعقلي به آنها اشاره شد در تربيت و بويژه در نحوه تعليم شاگردان در اين ديدگاهها نيز تفاوتهايي را باعث شده است.
امروز بيشتر واقعگرايان طبيعي در تربيت کودکان از نقطه نظرهاي روانشناسان رفتارگرا سود مي برند يادگيري در اين ديدگاه چيزي جز ايجاد ارتباط ميان پديده ها يا همجوار بودن رويدادها نيست و همين همجواري يا ايجاد ارتباط باعث مي شود که ما چيزي را ياد بگيريم.
هدف اساسي از ارائه مواد درسي آن است که شاگردان با خواندن آنها و دست زدن به تجربه در مورد آنها براي سازگار شدن با محيط طبيعي و اجتماعي خود تربيت شوند.
شناخت در اين ديدگاه نسبي است و ويژگيهاي حسي هر فرد در چگونگي کسب شناخت او مؤثر هستند.


تربيت از ديدگاه واقعگرايان تعلقي
واقعگرايان تعلقي با توجه به نقش خاصي که براي عقل در شناسايي انسان قايل هستند بيشتر از محرکها و پاسخهايي که در ديدگاه قبلي مورد تأکيد بودند به ادراکات و استنباط هايي که انسان از محيط اطراف خود دارد توجه دارند.


هدف و محتوي تربيت
در تعيين محتوي تربيت ميان دو طرز تفکر واقع گرايانه تفاوت چنداني مشاهده نمي شود تفاوت آنها بيشتر در روش است.
مواد درسي عبارتند از:
1 - ابزارهاي تفکر و تفاهم شامل
الف - زبان مادري و زباني که بتوان به وسيله آن با افراد جامعه بومي تفاهم برقرار ساخت
ب - زبان کمي تا بتوان به وسيله آن يافته ها علمي را در مقياس جهاني عرضه کرد که براي همگان قابل فهم باشد
ج - زبان هنر براي تلطيف عواطف و احساسات شاگردان
2- علوم طبيعي و تجربي
3- علوم مربوط به تحليل جامعه انساني


روشهاي تدريس
روشهاي تدريس مکتب واقعگرايي مبتني بر مشاهده ، آزمايش و تجربه و حل مسئله و تعقل است و از يافته هاي هر دو گروه روانشناسان رفتارگرا و روان شناسان شناختي سود مي جويند.آنچه که به نحو بارز در کاربرد اين روشها مشخص است ،معلم در فرايند تربيت نقش عمده و فعالي دارد و ضمن تشويق شاگردان به فعاليت هاي کلاسي و فراهم کردن امکانات و کشف حقايق از طريق تجارب شخصي،هدايت و راهنمايي آنها را شخصا ً به عهده مي گيرد.بطوري که مي شود از آن بعنوان يک مکتب معلم محور نام برد.

ارزش شناسي و تربيت
ارزش شناسي واقع گرايان

واقعگرايان در اينکه ارزشهاي بنيادي در اساسي صورت ثابتي دارند با هم تفاوت نظر دارند.به اعتقاد آنها ارزشها همانند ساير اشيا ،کاملا ً مستقل از ما وجود دارند.
آنچه بين واقعگرايان تعقلي و طبيعي در اين مورد تفاوت ايجاد مي کند موضوع تغيير ارزشها است .تغيير در ارزش گذاري از سوي واقعگرايان طبيعي يا علمي دقيقا ً از طريق تغيير در خود ارزشها تفسير و تبيين مي شود.
اگر موقعيت تغيير کند و اشيا و اعمال مربوط بي فايده شوند ارزشها نيز تغيير خواهند کرد.بنابراين ارزشها اموري نسبي و تغيير پذيرند.
اما واقعگرايان تعقلي معتقدند که براي ارزشها در جهان شالوده هايي وجود دارد.ريشه آنها در رابطه انسان و اشيا قرار گرفته است.


تأثير ارزش شناسي واقعگرايان در تربيت
تربيت از ديدگاه واقعگرايان طبيعي

واقعگرايان طبيعي يا علمي به منظور تربيت انسان توصيه مي کنند که هرچيز سازگار با طبيعت او داراي ارزش است.غايت تربيت اين است که انسان بر اساس مقتضيات طبيعت زندگي کند.کار معلم تبليغ اعمال اخلاقي به صورت مجموعه اي از اوامر و نواهي که مخالف با حيات طبيعي انسان باشد نيست.بلکه وظيفه او فراهم کردن زمينه هايي است که شاگردان به مقتضاي اميال طبيعي خود عمل کند.


تربيت از ديدگاه واقعگرايان تعقلي
واقعگرايان تعقلي با الهام از اعتقاد به ثابت بودن ارزشهاي بنيادي و ترکيب انسان از روح و جسم اظهار مي دارند که تربيت اخلاقي شاگردان شامل آراستن آنها به فضايل معنوي است.از نظر آنان غايت فعاليتهاي انسان سعادت است و سعادت در واقع همانند يک فرايند کامل براي يک انسان عاقل تلقي مي شود.معلم با تربيت نفس و به فعليت رساندن همه تواناييها و استعدادهاي شاگردان آنها را منظم بار مي آورد.


نقد و بررسي تربيت بر پايه واقعگرايي فلسفي
بررسي تربيت بر پايه واقعگرايي بايد از دو ديدگاه مهم اين مکتب فلسفي يعني واقعگرايي تعقلي و طبيعي انجام گيرد.ديدگاه اول که متاثر از نظريات ارسطو است انسان را به صورت يک کل مادي و معنوي در نظر دارد و ديدگاه دومي که متاثر از نظريات تجربه گرايان و حس گرايان است او را به صورت موجودي زيستي و اجتماعي مي نگرد.بنابراين فرايند تربيت و ويژگيهاي انسانهاي تربيت شده در مکاتب مذکور متفاوت از يکديگرند.
نظام تربيتي مبتني بر اين مکتب داراي محاسن و معايبي است.از عمده ترين محاسن اين مکتب توجه به تجربه و مشاهده به جاي انباشتن ذهن دانش آموز از محفوظات است که از اين رهگذر دستاوردهاي ارزنده اي به دنياي علم و بشريت عرضه داشته اند و از عمده ترين معايب آنها که بيشتر متوجه واقعگرايان طبيعي است اعتقاد به مجبور بودن انسان و زيستي-اجتماعي تلقي کردن او است که نهايتا ًمنجر به تربيت انسانهاي تک بعدي شده است

 


 

گفتار ششم:ماده گرايي و تربيت
هدف کلي

آشنايي با فلسفه تربيتي ماده گرايان ديالکتيکي در مورد هستي،شناخت و ارزش و تاثير آن بر تفکرات و کردارهاي تربيتي و توانايي نقد و بررسي اين فلسفه و رفتارهاي تربيتي مبتني بر آن است. بنيانگذار مکتب ماترياليسم ديالکتيک کارل مارکس با همکاري فردريش انگلس بود.او که بيشتر در کسوت يک اقتصاد دان و يک جامعه شناس و در نهايت يک فيلسوف اجتماعي در آمده بود ماترياليسم تاريخي را پايه گذاري کرد.درحاليکه بنيانگذار فلسفي اين نظام يعني ماترياليسم ديالکتيک در شکل اساسي آن انگلس بود.عقايد مارکس و انگلس بعدها توسط لنين مورد تفسير دوباره قرار گرفت و به صورت زيربناي ايدئولوژيکي حزب کمونيست در آمد.


هستي شناسي و تربيت
هستي شناسي ماده گرايان

در هستي شناسي ماده گرايان ،اساس و حقيقت جهان،ماده است .هيچ چيز غير مادي در جهان وجود ندارد.پديده هايي مانند روح،حيات و تفکر و شعور نيز شکلي از ماده هستند.تفکر و انديشه حاصل فعاليت توده مادي مغز مي باشد.برابر هم نهادن آگاهي و شعور و ماده فقط از لحاظ شناخت شناسي ارزش دارد وگرنه از لحاظ هستي شناسي تنها ماده مي تواند وجود داشته باشد.
پايه هاي اصلي هستي شناسي ماده گرايي ديالکتيکي را چهار اصل تشکيل مي دهد:
1- حرکت تکاملي
2- تضادهاي تکاملي
3- جهشهاي تکاملي
4- همبستگي عمومي پديده ها


انسان از ديدگاه ماده گرايان
از ديدگاه ماده گرايان انسان جزئي از جهان مادي و به صورت ارگانيسم زنده يا موجودي زيستي است که ذاتا ً اجتماعي مي باشد. يعني ساختمان بدن انسان از ماده زنده تشکيل يافته است.زنده بودن او دليلي بر روحاني بودنش نيست.يعني چيزي به نام روح در وجود انسان هستي ندارد.آنچه به عنوان روح شناخته مي شود شعور يا آگاهي است که يک پديده فرعي به شمار مي رود و بدون تن نمي تواند وجود داشته باشد.بنابراين شعور يا آگاهي نمي تواند ماده را تعيين کند بلکه برعکس ماده تعيين کننده آنها است.


ماده گرايان بر اين اعتقاد اند که چون جامعه زير نفوذ قانون دياليکتيکي تکامل قرار دارد،به ناچار براي بازگشت به اين يگانگي بايد دگرگون شود.اين دگرگوني در شکل پيکارهاي طبقاتي در جامعه آشکار مي شود که نتيجه آن دگرگوني جامعه از طريق دگرگوني زيربناي آن يعني دگرگوني اقتصادي است.
حاصل نهايي اين تضادهاي طبقاتي در اجتماع بازگشت به نظام اشتراکي اوليه و پيدايش خودآگاهي واقعي يعني من اجتماعي در انسان است.اين جبر تاريخ است و تاريخ جبرا ً به سوي يگانگي اجتماعي سير مي کند و ضرورتا ً انساني را که از ابتدا به صورت اشتراکي زندگي مي کرد به سوي جامعه اشتراکي کمونيسم سوق خواهد داد.

تاثير هستي شناسي ماده گرايان بر تربيت
با توجه به نگرش ماده گرايان به هستي و انسان،چنين استنباط مي شود که يک مربي پيرو اين مکتب بر آن است که کودک از آغاز زندگي تا پايان مرحله رشد تمام مراحلي را که جانداران در تاريخ تکامل خود و انسان به طور خاص علاوه بر تکامل زيستي در تاريخ تکامل اجتماعي خود پيموده است تکرار مي کند.يعني کودک از هنگامي که در رحم مادر رشد خود را آغاز مي کند به ترتيب مراحلي را که طي قرون و اعصار براي تکامل پيموده است طي مي کند و سرانجام به شکل انسان درآمده و بدنيا مي آيد.پس از بدنيا آمدن به مدد تربيت از همه مراحلي که بشر در جريان تکامل اجتماعي خود طي کرده است مي گذرد و با انسانهاي جامعه خويش هماهنگ مي گردد.
مدرسه مخلوق اجتماع است و بايد در خدمت آن باشد.نقش مهم مدرسه آماده ساختن افراد جامعه براي توليد جمعي است.رشد کامل انسان هم در گرو تحقق اين هدف است، مفهومي که در اين مکتب از رشد کامل انسان به عنوان يک هدف نهايي از تربيت لحاظ مي شود اين است که شاگردان به طور نسبي دانش و اطلاعات بيشتري کسب کنند و در نهايت به صورت افرادي چند پيشه در آيند بدان سان که بتوانند در خطوط توليدي مختلف انجام وظيفه کنند.
تربيت در اين مکتب بر اساس سه عامل استوار است. طبيعت ، کار و جامعه.به اين ترتيب که طبيعت و منابع طبيعي را بايد شناخت و آنها را مهار کرد تا با کار بر روي آنها اين منابع را براي تامين آسايش عمومي و رفاه جامعه مورد استفاده قرار داد.بنابراين شاگرد بايد درک کند که شناخت طبيعت به اين منظور نيست که ما را در مطالعات نظري سرگرم سازند بلکه براي برانگيختن ما براي کار مي باشد.

شناخت شناسي و تربيت
شناخت شناسي ماده گرايان

شناخت در مکتب ماده گرايي همانند مکتب واقعگرايي طبيعي متکي بر حس گرايي است يعني ماده گرايان نيز شناخت انسان را حاصل دريافتهاي حسي مي دانند و براي معرفت ماهيت تجربي قايل هستند.از نظر آنها هر پديده اي در جهان قابل شناخت تجربي است و انسان مي تواند در حد توانايي و قدرت حواس و شيوه مشاهدات و تجربيات خود جهان را بشناسد.زيرا جهان ناشناختني نيست و اگر ابزارهاي دقيق علمي در خدمت حواس انسان باشند مي تواند حقيقت امر را آنچنان که هست دريابند.
در نظريه شناختي ماده گرايان دياليکتيکي ادراک به دو بخش تقسيم مي شود.اولي احساس که انعکاس مستقيم واقعيت است و دومي مفهوم که انعکاس غير مستقيم آن مي باشد.براي انتقال از احساس به مفهوم عامل زندگي اجتماعي و زبان را مؤثر مي دانند.به اين ترتيب در تفسير و تبيين فلسفي شناخت به اين اعتبار که فلسفه آنها علمي است به بيان روابط فيزيکي و فيزيولوژيکي و جامعه شناختي مي پردازند.


تاثير شناخت شناسي ماده گرايان بر تربيت
با توجه به نگرش ماده گرايان به شناخت و تبييني که از جريان شناخت دارند تربيت نيز از ديدگاه آنان هم در روش و هم در محتوي علم گرا است. به عقيده طرفداران اين مکتب علم ابزار پيشرفت است و از طريق علم است که مي توان بر پندارهاي متافيزيکي خط بطلان کشيد و به حيات آن خاتمه داد.علم در نظر آنان به معناي کسب دانش يقيني است نه سير در پندارهاي صوفي مآبانه.
ماده گرايان دياليکتيکي براي تربيت نيروي خارق العاده قايل هستند و بر اساس اصل جهش تکاملي تعيين کننده بودن عامل توارث را نفي مي کنند و ابراز مي دارند که آنچه برخي از مربيان معتقد به مکاتب غير علمي به عنوان هوش طبيعي و استعداد ذلتي تلقي مي کنند بر خاسته از محيط و نتيجه آموختن و يادگيري است.تربيت عبارت از ايجاد تغييرات مطلوب در رفتار مطلوب در زمان و مکان معين شاگرد است نه تغيير در محتويات ذهني او.رفتار نيز يعني فعاليت کلي ارگانيسم.
طرفداران اين نوع تربيت مدعي هستند که کودک در همان دوره اول کودکي با بازتابهاي شرطي که خود نوعي يادگيري ساده است و مي توان آنرا زير ساخت اعمال پيچيده ديگر دانست روبرو مي شود.همين بازتابهاي شرطي وقتي هماهنگ با قانون رشد افزايش يافته و پيچيده تر شوند انسان مي تواند کليه امور زندگي را بياموزد و عملا ً آنها را بکار گيرد.


هدف و محتوي تربيت
با توجه به آنچه ذکر شد هدف و محتوي برنامه تربيت براساس پيش فرض معروف مارکس يعني يکسان بودن موجود طبيعي و موجود اجتماعي يا زيستي-اجتماعي بودن انسان ازيک سو و استقرار نظام اشتراکي کمونيسم و از ميان رفتن مالکيت خصوصي بر ابزار توليد و در نتيجه آن از ميان رفتن از خود بيگانگي انسان از سوي ديگر تعيين مي شود.

در برنامه درسي مدارس مبتني بر اين مکتب
1- رياضيات براي کمک به رشد تفکر دياليکتيکي ارائه مي شود
2- فيزيک براي ايجاد توانايي در شاگرد که بتواند جهان مادي را به صورت مجموعه اي مرتبط با هم بشناسد که تابع قوانين خاص خودش مي باشد نه تابعي از ذهنيات شخصي و فردي او
3- زمين شناسي براي شناسايي منابع زمين و استفاده از آن در جهت منافع جامعه و مهمتر از آن براي نفي اين تفکر که جهان مخلوق قدرت الهي است آموخته مي شود.
4- زيست شناسي به شاگردان نشان ميدهد که اولا ً حيات پديده اي تصادفي بوده و از تراکم تغييرات کمي و تحول به کيفيت جديد و به صورت خود به خود بوجود آمده است و خالقي ندارد.ثانيا ً شخصيت انسان محصول تکامل تاريخي جامعه است و ايده آلها و مسائل خاص روحي و مذهبي نقش چنداني در آن ندارند
5- منظور از تدريس تاريخ اين است که اين درس طوري تنظيم و تعليم شود که دانش آموزان را به برتري سير صعودي نظام کمونيسم در جريان تاملي تاريخ و انحطاط و سير نزولي نظام سرمايه داري متقاعد کند و بذر احترام و تجليل از پرولتاريا و رهبري آنرا در دل آنها بارور سازد.براي تعيين اين هدف آموزش فني و حرفه اي نيز در برنامه مدارس پيشبيني مي شود.
6- و براي تلطيف عواطف شاگردان برنامه هاي هنري و ادبي از قبيل ادبيات ملي و جهان،موسيقي،هنر و نمايش و... نيز تدارک ديده مي شود.

روشهاي تدريس
1- دستگاه گيرنده
2- دستگاه پاسخ دهنده
3- دستگاه عصبي
به طور کلي روشهاي تدريس در اين مکتب تابع همان روشهاي تجربي است که روانشناسان تجربي آنها را آزموده و به منظور کاربستن به معلمان توصيه کرده اند .در اين مکتب نظارت و ارزشيابي کار مدارس و مسئوليت اداره و حفظ انظباط داخلي مدارس به عهده معلمان محول مي شود و از اين لحاظ مي توان گفت که شيوه تربيتي آنان نيز معلم محور است.


ارزش شناسي و تربيت
ارزش شناسي ماده گرايان

بر پايه ماده گرايي تاريخي يا ديالکتيکي،زير بناي حرکت تاريخ ،اقتصاد است که پيوسته در حال دگرگوني است .اين پويايي به ويژه در مورد تاثير بنيادهاي اقتصادي در ارزشها نيز صادق است.بنابراين از نظر آنها،خير و شر،نيک و بد،زيبايي و زشتي و بطور کلي ارزشها امور بيروني و نسبي هستند که تابع شرايط محيطي و اجتماعي مي باشند لذا هيچگونه قانون اخلاقي جاوداني وجود ندارد.
در اين مکتب همانطور که محتوي آگاهي و شناخت مبتني بر تجربه است ارزشها و شناخت آنها نيز حاصل تجربه مي باشد و انسان آنها را بر حسب نيازمنديهاي اقتصادي خود مي آموزد.
ماده گرايان درمورد ارزشهاي زيبايي شناسي هم اظهار مي دارند که علت و پايه زيبايي در خود اشيا و امور و پديده ها است و ما با تجربه عيني آنها را در مي يابيم .يعني مباني ارزيابي زيباشناسانه ما خود اشيا و امور هستند و ما را بر مي انگيزند که چيزي يا امري را زيبا يا زشت بناميم.


تاثير ارزش شناسي ماده گرايان بر تربيت
با توجه به اينکه زيربناي ارزشها را در نظام تربيتي ماده گرايي اقتصاد تشکيل مي دهد اصولا ً نظام تربيتي آنها طوري طراحي مي شود که انسان را براي تسلط بر طبيعت و استفاده از محيط مادي آماده کند و زمينه لازم براي شکل گيري و پياده شدن کمونيسم فراهم گردد . تربيت بيشتر از آنکه جنبه فردي داشته باشد جنبه اجتماعي دارد و اعتبار هر فرد به ميزان خدمتي است که مي تواند براي جامعه انجام دهد.
تربيت مبتني بر اين ارزش شناسي چهار ويژگي عمده دارد
1- تربيت در خدمت حکومت و سياست
2- تلفيق کار و آموزش
3- تربيت تحت هدايت و رهبري مطلق طبقه کارگر
4- تربيت بر محور جامعه و انسان
در مورد آموزشهاي هنري نيزآنها هنر را به مثابه ابزاري براي تحقق جامعه ايده آلي خود تلقي کرده و در آموزش آن به شاگردان سعي وافري دارند آنها معتقدند که تلطيف عواطف و پرورش روحيه تجليل از هنر در خدمت پرولتاريا از اهدافي است که در آموزش هنر بايد مد نظر باشد.


نقد و بررسي تربيت بر مبناي ماده گرايي ديالکتيکي

تربيت مبتني بر اين مکتب با وجو آنکه در شناخت منابع مادي زندگي انسان و به خدمت گرفتن آنها به نفع جامعه موفقيتهايي کسب کرده است اما در نهايت نتوانسته انسان را اقناع کند زيرا انسان معتقد به اصالت ماده نمي تواند از زندگي مادي فراتر رود و اين خلاف ماهيت جستجوگر و معنوي انسان است.اصول اعتقادي آنها داراي اشکالات فراواني است که اين طرز تفکر هم در هستي شناسي هم در شناخت شناسي و هم در ارزش شناسي داراي کاستي هايي است که نمي توان يک تربيت صحيح را بر مبناي آن براي انسانها تدارک ديد.تغييرات اخيري که در جوامع سوسياليستي فعلي در حال شکل گيري است خود دليل بارزي بر اين ناتواني است.


 

 

گفتار هفتم:عمل گرايي و تربيت
هدف کلي

آشنايي با مباني فلسفه عمل گرايي و تربيت مبتني بر آن و کسب توانايي نقد و بررسي و کشف نقاط ضعف و قوت فلسفه تربيتي عمل گرايي.
تفکر عمل گرايانه يا فلسفه عمل گرايي در آمريکا شکل گرفت و بزودي در انگليس و آلمان وسپس در بقيه نقاط اروپا طرفداران زيادي پيدا کرد.
پراگما يک واژه يوناني به معني کار يا کار و عمل سودمند است . پراگماتيسم يا عمل گرايي نيز فلسفه اي است که در پاسخ اين پرسش که معيار حقيقي بودن يک قضيه چيست؟مي گويد:سودمندي در عمل.
عمل گرايي در واقع يک جريان فکري آمريکايي قرن 19 است که بوسيله پيرس تنظيم شد.وي مي گفت ما نبايد بيهوده در پي نايافتني ها بگرديم.براي اينکه به حقيقت اشيا و امور پي ببريم بايد درمورد تاثير عملي و نتيجه اي که آنها براي ما دارند تحقيق کنيم .ويليام جيمز نظريات پيرس را توسعه داده اظهار داشت هرچه در محيط بيروني و دروني ما مي گذرد اگر براي زندگي ما سودمند باشد حقيقت دارد.
جان ديوي نيز انديشه هاي جيمز را با ماده گرايي علمي پيوند داد و بيان داشت که هيچگونه شناخت واقعي به غير از شناختي که با روش تجربي علوم طبيعي بدست آمده باشد وجود ندارد. پيرس بيشتر تحت تاثير پيشرفتهاي علم فيزيک و رياضي بود.فلسفه جيمز بيشتر جنبه شخصي و روان شناختي و حتي ديني داشت.ديوي هم بيشتر تحت تاثير پيشرفتهاي جامعه شناسي و زيست شناسي قرار داشت.
ريشه هاي فرهنگي رشد و توسعه چنين تفکري در آمريکا بيشتر به نحوه تشکيل و توسعه اين کشور مربوط مي شود که پس از برخورد مهاجران اروپايي با اين سرزمين جديد و کوشش براي ساختن جامعه اي بدون تاريخ گذشته و سابقه شکل گرفته است.
عامل ديگر توسعه و تحکيم مباني فلسفه عملگرايي،تحرک و پويايي اجتماعي در آمريکا بود.
اعتقاد به آزادي فردي و توجه به تاثير علوم و تکنولوژي در بهبود شرايط زندگي اهميت فوق العاده اي پيدا کرد به طوري که در نظر ساکنان آمريکا دموکراسي و علوم مهمترين وسيله براي پيشرفت افراد تلقي شد که پيشرفت يکي تاثير عمده اي در رشد و توسعه ديگري دارد.شايد بتوان گفت که اين عامل در تشکيل و گسترش فلسفه عمل گرايي در آمريکا بيش از عوامل ديگر تاثير داشت


هستي شناسي و تربيت
هستي شناسي عمل گرايان

مهمترين اصل در هستي شناسي عملگرايان اصل تغيير است که مطابق آن همه چيز در جهان در حال تغيير است و هيچ چيز ثابت و واقعيت پايدار در جهان وجود ندارد.به عبارت ديگر تغيير در اين فلسفه واقعيت غايي است و اين اصلي است که عمل گرايان بيش از اصول ديگر بر آن تاکيد دارند و آن را وسيله پيوند فلسفه خود با فلسفه يونانيان قرار داده اند.ريشه اين اصل را مي توان در تعاليم هراکليتوس و سوفيستهاي ديگري نظير پروتاگوراس جستجو کرد.
فلسفه عمل گرايي شکل ويژه اي در انديشه هاي جان ديوي به خود گرفت.او که شيفته فلسفه هگل به ويژه مطلق گرايي او شده بود به آن قسمت از فلسفه وي که به نفي دوگانگي ميان جهان و انسان،عينيت و ذهنيت،روح و جسم و طبيعت و خدا مي پرداخت بيشتر توجه داشت. زيرا درپي يافتن يک معيار و روش براي شناخت حقيقت بود تا بتواند يک نظام وحدت يافته را که همه چيز در آن جاي خود را داشته باشد به عالم فلسفه عرضه کند.لذا ماده گرايي علمي را با انديشه هاي جيمز پيوند داد و به اين ترتيب کليد اصلي نظريه فلسفي خود را پيدا کرد.اين کليد عبارت بود از رابطه ميان انسان و محيط او.
ديوي با استفاده از دانش هاي تازه فراهم آمده و رشد يافته اوايل قرن 20 يعني زيست شناسي و جامعه شناسي و با اتکا به منطق جديدي که از داروينيسم اجتماعي و تفکرات شيللر نشأت گرفته و به منطق زيستي شهرت داشت به ساختن بناي فلسفه خود پرداخت.
تجربه در مفهوم وسيع آن اساس جهان شناسي عمل گرايي را تشکيل مي دهد.از نظر آنان تجربه شامل احساس، ادراک ، تفکر،قضاوت ، مقايسه، توصيف ،سير عقلاني و توجه به ارتباط امور با يکديگر است .بنابراين تجربه را نمي توان به ادراکات حسي محدود کرد.تجربه محصول تاثير متقابل فرد و محيط روي يکديگر است.
معناي جهان براي انسان فقط تا آن حدي است که وي به آن آگاهي پيدا کند.اگر جهان هدفها و غايتي داشته باشد براي انسان اين هدف و غايت پنهان است و آنچه را انسان نتواند تجربه کند در نظر او واقعي نخواهد بود.


انسان از ديدگاه عمل گرايان
انسان از ديدگاه عمل گرايان موجودي زيستي و در عين حال اجتماعي است .ارگانيسمي است فعال و تجربه گر که تنها در اجتماع و با تاثير و تاثر متقابل مي تواند زندگي کند.او پيوسته در حال سازش دادن خود با محيط يا سازگار کردن محيط با خود است.استعدادهاي او به تبع تاثيرات اجتماعي که مي پذيرد نهايتي ندارد.
عمل گرايان براي انسان اراده آزاد قايل نيستند و آزادي انسان را به صورت اميد و آرزو ترسيم ميکنند.آنها مي گويند هر قدر انسان بر طبيعت پيرامون خود از طريق علم و تکنولوژي تسلط يابد اميد و آرزوي او براي آزادي تحقق مي يابد.


تاثير هستي شناسي عمل گرايان در تربيت

جريان تربيت به تبعيت از اصل تغيير امري متغير و نامعين است.بنابه مقتضيات هر عصر و جامعه اي دگرگون مي شود. به همين دليل ديوي آنرا اينگونه تعريف کرده است:تربيت عبارت است از بازسازي يا سازمان دادن مجدد تجربه که بر معناي تجربه مي افزايد و توانايي لازم را به منظور هدايت مسير تجربه بعدي فزوني مي بخشد.
آنها هدف تربيت را در خود تربيت جستجو مي کنند و تعيين هدف نهايي براي تربيت را امري بيهوده مي دانند.تربيت در نظر آنها عين زندگي است نه آماده شدن براي زندگي و چون جريان زندگي مدام در تغيير است لذا انتخاب هدف ثابت براي تربيت جريان رشد را محدود مي سازد. اصولي که آنها در انتخاب اهداف تربيتي از آن پيروي مي کنند عبارتند از:
1- هدف هر فعاليتي در خود آن فعاليت است اما نتيجه يا معلول آن فعاليت در خارج آن
2- همه اهداف قابل انعطاف و تغيير پذيرند
3- هدف وسيله اي است که به فعاليتهاي فرد معني مي بخشد
تربيت عمل گرايي يک تربيت کاملا ً کودک محور تلقي مي شود.

شناخت شناسي و تربيت
شناخت شناسي عمل گرايان

شناخت از نظر عمل گرايان تنها با استفاده از روش حل مسئله حاصل مي شود و آن انبوهي از اطلاعات و معلومات نيست که از طريق مشاهده بدست آمده باشد بلکه معرفتي است که از طريق هوشي حاصل مي شود. ملاک حقيقي بودن يک شناخت سودمند بودن آن در عمل است که از طريق حل مسئله به سودمند بودن آن پي مي بريم.
روش حل مسئله در شناخت شناسي شناخت گرايان داراي مراحل زير است:
1- برخورد با مسئله
2- پي بردن به وجود مسئله يا به وجود آمدن مشکل
3- شناسايي مسئله و تعريف آن
4- جمع آوري اطلاعات درمورد مسئله
5- فرضيه سازي جهت حل مسئله
6- آزمودن فرضيه ها در عمل
7- حل مسئله


تاثير شناخت شناسي عملگرايان در تربيت
عمل گرايان شيوه بحث گروهي را براي فراگيري مطالب درسي يکي از مؤثر ترين شيوه هاي تدريس مي دانند. نقش معلم در اينجا اين است که موقعيتهاي آموزشي را به گونه اي ترتيب دهد که شاگردان بتوانند تجارب خود را بتدريج سرشارتر،پربارتر و منظم تر کنند.بنابراين نقش معلم با بررسي علايق و تجارب شاگرد و روش يادگيري و آموزش مناسب آنها مشخص مي شود.
يادگيري بايد از تجربه عادي و روزمره شاگرد سرچشمه بگيرد.البته اين سخن به اين معنا نيست که هرکس بدون توجه به تجربه هاي ديگران به شناخت پديده ها بپردازد زيرا ما يافته هاي علمي را که حاصل تجربه انديشمندان است با تجربه هاي خود در مي آميزيم.به اين ترتيب عمل گرايان به اصالت کودک در تربيت عقيده دارند و تربيت آنها تربيت کودک محور است.هسته اصلي، کليه فعاليت هاي تربيتي کودک و نيازهاي فوري و علايق اوست.


مواد و محتوي درس
عملگرايان روش حل مسئله خود را براي انتخاب محتوي دروس نيز توصيه مي کنند و مي گويند که در انتخاب محتوي بايد به روش زير عمل کرد.
1- انتخاب موقت موضوع درسي بر طبق معيارهاي معين
2- طرح فرضيه اي مبني بر اينکه موضوع انتخابي براي هدف منظور خاصي مناسب است
3- تعيين شرايط آزمون فرضيه
4- پيش بيني متون دقيق و عيني براي تعيين نتايج و ارزشيابي آنها
5- مقايسه نتايج با فرضيه به منظور روشن کردن اينکه فرضيه تا چه حد با هدف و منظوري که داشتيم تطبيق مي کند.
6- انتخاب محتوي نهايي

روش تدريس
روش تدريس در نظر عملگرايان با ويژگيهاي اساسي تفکر يکسان است و بهترين روش از نظر آنها همان روش حل مسئله است.زيرا از نظر آنها اين روش نوعي آمادگي براي زندگي است.آنها توصيه مي کنند که هم معلم وهم شاگرد بايد به جاي پيروي از ساخت سنتي محتوي درسي متوجه معلوماتي باشند که مفيد بودن آنها در حل مسئله اي خاص به اثبات رسيده است.روش حل مسئله از نظر آنها قابليت کاربرد در تمام دوره هاي تحصيلي را دارد.


ارزش شناسي و تربيت
ارزش شناسي عمل گرايان

در ارزش شناسي عمل گرايان ميان بنياد ارزشها و معيار آنها تفاوت قايل مي شوند و بنياد آنها را فعاليتهاي فردي و اجتماعي و معيار آنها را سودمندي در عمل مي دانند. لذا ارزشها در نظر آنها نسبي است و هيچ ارزش مطلقي وجود ندارد.بنابراين در تربيت اخلاقي اصراري روي ارزش خاصي ندارند و معلم را از تحميل ارزشهاي خود به کودک بر حذر مي دارند زيرا اين عمل را خلاف دموکراسي تلقي مي کنند.
ديوي ارزشها را به ارزشهاي ذاتي و ارزشهاي ابزاري تقسيم مي کند اما تفکيکي مشخص ميان آنها قايل نمي شود. با وجود آنکه تعريف هر يک را مشخص مي کند .از نظر آنها اگر ارزشي در موقعيت خاص و در تجربه نتايج رضايت بخش و سودمندي ببار آورد،به صورت مجوزي براي رفتار در مي آيد.با اين طرز تلقي از ارزشها هر هدفي در نظام تربيتي عمل گرايان ارزش ابزاري دارد که ما را در رسيدن به هدفهاي ديگر ياري مي دهد.


تاثير ارزش شناسي عمل گرايان در تربيت
در تربيت اخلاقي عمل گرايان رابطه دانش و اخلاق مهم تلقي مي شود و تضادي ميان اميال و خواسته ها و رغبت هاي فرد و اخلاق نمي بيند. بنابراين عمل بر مبناي آنها را مجاز مي شمارد.

نقد و بررسي تربيت بر بنياد عمل گرايي
تربيت بر مبناي عمل گرايي با وجود محاسني که دارد داراي اشکالاتي است که اهم آنها عبارتند از:
1- عدم اعتقاد به هدف هستي و در نتيجه عدم تعيين هدف غايي براي تربيت
2- ترسيم سيماي ناقص و عمل زده از انسان که وجدان و اخلاق او تخت سيطره فرهنگ جامعه است
3- تعيين ملاک سودمندي براي حقيقت به جاي تطبيق انديشه با واقعيت بيروني به عنوان يک ملاک ارزشمند
4- تاکيد بيش از حد روي روش حل مسئله که تنها مي تواند موجب کسب نوعي خاص از معرفت يعني معرفت تجربي بشود.کارايي اين روش در کسب انواع ديگر معرفت ها مورد ترديد است
5- قابل انتقادترين بخش فلسفه عمل گرايي نظريه ارزش شناسي آنها است که همه چيز را نسبي تلقي ميکنند که تاثير سوئي در تربيت انسانها برجاي مي گذارد
6- هدف و وسيله را يکي تلقي مي کنند و سلسله هدفها را بدون توجه به ناظر بودن آنها به يک هدف غايي تا بينهايت قابل تداوم مي دانند.که مخالف روحيه هدف جويي و آينده طلبي انسان است
7- نظر آنها در مورد تلقي کردن تربيت بصورت عين زندگي نيز در عين داشتن عناصر مثبت قابل پذيرش کامل نيست.زيرا مدرسه يک موقعيت مصنوعي است که بوسيله جامعه سازمان داده مي شود و نمي تواند دقيقا ًبا مسايل زندگي واقعي تطابق يابد.
8- بالاخره تاکيد آنها بر رشد اما بدون مشخص کردن جهت رشد،تاکيد چندان مطلوبي نمي تواند باشد.


 

 

گفتار هشتم:اسلام و تربيت

هدف کلي
ايجاد آشنايي با مکتب تربيتي انسان ساز اسلام و مباني فلسفي آن به عنوان يک جهان بيني توحيدي و تاثير اين جهان بيني بر نمود عمل تربيتي به منظور کسب توانايي در تنظيم رفتارهاي تربيتي خود به عنوان يک معلم مسلمان


هستي شناسي و تربيت
هستي شناسي اسلامي

کوشش در شناخت فلسفه اسلامي و درک حقيقت آن منوط به شناخت فرقه هاي مختلف اسلامي است و تا کنون فلسفه کاملي تحت عنوان کلي حکمت اسلامي تدوين نيافته است.به همين دليل در اين گفتار بيشترين استناد به خود قرآن کريم که منبع اصلي معارف اسلامي است شده است.
در هستي شناسي اسلامي هستي مطلق ازآن خداوند است و هستي هاي ديگر مخلوق آيين وجود محسوب مي شوند. در اسلام هستي مساوي با ماده نبوده بلکه وجودهاي ديگري نيز هستند که غير مادي بوده و اعتبار هستي آنها کمتر از هستي مادي نيست.جهان در هستي شناسي اسلامي در حال شدن و حرکت است.اين شدن و حرکت هدف دار بوده و به سوي مقصد هستي در حرکت مي باشد.
چون هستي واقعيت از اويي و ماهيت به سوي اويي دارد اين جهان به طور مستقل از ذهن انسان وجود دارد و عيني و واقعي است.اما جهان عيني واقعيتي است محدود،متغير ،وابسته و نسبي.يکي از مهمترين مسائل هستي شناسي اسلام موضوع حدوث زماني عالم است که ملاصدراي شيرازي آن را با ارائه نظريه حرکت جوهري خود به نحوي معقول و مستدل حل کرده است.


انسان از ديدگاه اسلام
انسان در اين ديدگاه موجودي است مادي و معنوي و اصالت وي به روح اوست.با اينکه انسان داراي اجل مسمي مي باشد ولي روح او جاودانه است.انسان از موهبت حواس برخوردار است که چشم و گوش مهمترين آنها است .علم و آگاهي او ناشي از همين موهبت و موهبت والاتري به نام عقل است.عقل از نيروهاي عمده روح انسان است که قرآن تاکيد فراواني بر بکار گيري آن کرده است .روح از نظر ملاصدرا حدوث جسماني و بقاي روحاني دارد
انسان در بينش اسلامي داراي اراده و اختيار است و اين اراده و اختيار او محدود نيست.عواملي همانند وراثت، قوانين طبيعي ،عليت و اجتماع محدود کننده اختيار انسان هستند.فلاسفه اسلامي از لحاظ اعتقاد به اختيار انسان به دو گروه عمده معتزله و اشاعره تقسيم مي شوند.که اولي موافق و دومي مخالف اراده انسان است. هر کدام از آنها براي اثبات عقايد خود دلايلي عنوان مي کنند.

تاثير هستي شناسي اسلامي در تربيت
تربيت اسلامي هم در معناي عام و هم در معناي خاص آن جهت الهي دارد و به تمام عوامل مؤثر در انديشه، رفتار ،جسم و روح انسان توجه دارد.تربيت از ديدگاه اسلام عبارت است از فراهم کردن زمينه ها و عوامل رشد و تکامل همه جانبه انسان و هدايت مسير تکاملي او به سوي وجود کامل مطلق با برنامه اي منظم و سنجيده مبتني بر اصول و محتواي از پيش معين شده .بنابراين تربيت فرايندي مداوم و پيوسته است که در تمام مراحل زندگي انسان مؤثر مي باشد.
هدف تربيت اسلامي تحقق بخشيدن به استعداد هاي بالقوه و متوازن و متعادل بار آوردن انسان است که بتواند متخلق به اخلاق الهي و انبيا و اولياء الهي شود.بنابراين شناخت استعدادهاي انسان به عنوان مقدمه تربيت و هدايت هر يک از شاگردان به رشته اي از علم يا فن که با استعداد،علايق و رغبتهاي او هماهنگي داشته باشد به عنوان يک ضرورت مورد تاکيد قرار مي گيرد.براي رسيدن به اين هدف کلي در تربيت اسلامي اهداف به شکل جزيي طبقه بندي شده اند.که عبارتند از اهداف اخلاقي ،تربيتي ،علمي و آموزشي ،اجتماعي ،سياسي و نظامي و بالاخره اقتصادي


شناخت شناسي و تربيت
شناخت شناسي اسلامي

شناخت در فلسفه اسلامي از اهميت زيادي برخوردار است از نظر قرآن سه نوع علم براي انسان وجود دارد علم اليقين و عين اليقين به عنوان علم حصولي و حق اليقين به عنوان علم حضوري.
علم حضوري دريافت بدون واسطه صورت ذهني ،از معلوم است که با شهود دروني در شخص عالم ادراک مي شود.اما علم حصولي با واسطه صورت ادراکي حاصل مي شود و براي آن سه مرتبه قايل هستند.
1- مرتبه حس
2- مرتبه خيال
3- مرتبه تعقل
شناخت انسان در شناخت شناسي اسلام منحصر به ادراک حسي نبوده و ادراک هم يک پديده مادي يا فيزيولوژيکي تلقي نمي شود.ادراک دو نوع نظري و بديهي دارد.که بديهيات تحليلهاي مستقيم ذهن از يافته هاي حضوري است و ادراکات نظري آنهايي هستند که از طريق استدلال منطقي به ادراک بديهي برگردانده مي شوند.
ابزارهاي شناخت عبارتند از حواس سالم،نفس سليم و عقل سالم و منابع شناخت عبارت از طبيعت،آيات آفاقي ،خود انسان ،آيات انفس ،تاريخ و آثار کتبي گذشتگان مي باشد


تاثير شناخت شناسي اسلامي در تربيت
معلم سعي مي کند با استفاده از اين ابزارهاي خدادادي و منابع موجود انسانهايي تربيت کند که داراي علم و آگاهي و مسئوليت و تعهد براي استفاده از اين علم و آگاهي مي باشند.دانش آموز در انتخاب رشته و مواد تحصيلي خود آزاد است و معلم راهنماي او محسوب مي شود.

مواد و محتوي دروس
برنامه هاي درسي و مواد و محتوي دروس را نيازها و حوايج مربوط به زمان حال و آينده جامعه معين مي کند.البته در تدوين برنامه هاي درسي آگاهي از حقايق ديني و شناخت دستورات الهي در درجه اول اهميت قرار دارد.زيرا اين حقايق و احکام ارتباط مستقيمي با زندگي فردي و اجتماعي مسلمانان دارد.انديشمندان اسلامي در آموزش ديني با الهام از تعاليم قرآن تاکيد فراواني بر ارزش عقل و تفکر دارند و معتقدند:تربيت اسلامي تمام توان خود را در راه رشد و تعالي انديشه آدمي بکار گرفته و زمينه هاي آزادي آنرا از قيد ناداني و تقليد کورکورانه فراهم نموده است.
موضوع بعدي که مورد توجه متخصصان تربيتي اسلام قرار مي گيرد علوم طبيعي و رياضي است که امکان نگرش دقيق در نظام آفرينش و تفکر منظم و منطقي را براي شاگردان فراهم مي سازد.
موضوع ديگر شناخت آفرينش انسان و ويژگي هاي جسمي ،روحي ،عقلي اجتماعي و فرهنگي اوست.تاريخ و تدريس آن در ميان علوم انساني در تربيت اسلامي اهميت ويژه اي دارد. تعليمات اجتماعي به عنوان بخش ديگري از مجموعه علوم انساني در برنامه هاي درسي مد نظر است.
عمده ترين هدفي که برنامه ريزان تربيت اسلامي از تدريس مجموعه علوم انساني مد نظر دارند با الهام از تعاليم ارزنده قرآن تهذيب نفس است.
تربيت بدني و بهداشت در مجموعه برنامه هاي درسي نيز جايگاه خاص خود را دارد.
آموزش هاي نظامي ،دفاع شخصي و دفاع غير نظامي نيز در اين مجموعه اهميت دارند.
آموزش هاي فني و حرفه اي نيز در برنامه هاي درسي گنجانده مي شود.
براي تلطيف ذوق و عواطف دانش آموزان و پرورش خلاقيتهاي هنري و لذت بردن از زيبايي و ستايش آن بر آموزش هنرهاي اسلامي مانند خط ، نقاشي ،نمايش ،خطابه و فن بيان ، تزيين و هنرهاي سنتي و موسيقي در فعاليتهاي تربيتي همت مي گمارند.
در تمام اين تعاليم روح اخلاص ،ايمان و رها کردن انگيزه هاي مادي و نفساني بر همه چيز حاکم است و فقط رضاي الهي مد نظر قرار دارد زيرا غايت تربيت نيل به قرب الهي است.

روشهاي تدريس
مربيان اسلامي در تدريس نکات خاصي را مورد توجه قرار مي دهند.
1- عوام بودن علم و عمل
2- اجتناب از سخت گيري و تنبيه بدني
3- رعايت تفاوتهاي فردي و مراتب رشد در تدريس
تدريس بايد با سن زماني و عقلي و همچنين درجه رشد و استعداد شاگردان هماهنگ باشد.
در ميان روشهاي مختلف تدريس روش مباحثه و مناظره جايگاه ويژه اي در تربيت اسلامي دارد.مربيان مسلمان معتقدند که مباحثه و مناظره در مسائل علمي به يادگيري وفهم عميق و همه جانبه علوم کمک مي کند و قدرت بيان و تجزيه و تحليل افکار و عقايد شخص را فزوني مي دهد.




ارزش شناسي و تربيت
ارزش شناسي اسلام

ارزشها در فلسفه اسلامي در بخش فلسفه عملي و بيشتر در قالب موضوعات مربوط به اخلاق مورد بررسي قرار گرفته اند.
براي تحليل دقيق و فلسفي اين موضوع بايد به چند نکته توجه کنيم
1. اموري که به خير يا شر نسبت داده مي شوند يعني داراي ارزش مثبت يا منفي تلقي مي شوند از يک نظريه به دو دسته تقسيم مي شوند:
اموري که خير يا شر بودن آنها معلول چيز ديگري نيست.
اموري که خير يا شر بودن آنها معلول چيز ديگري است.
چنين تبييني در مورد افعال و اعمال نيز صادق است.
2. همه اميال و رغبتهاي فطري از حب ذات ناشي مي شوند و هر موجود ذي شعور چون خودش را دوست دارد بقا و رشد و کمال خودش را هم دوست دارد.
3. هر گاه به کمال رسيدن موجودي مشروط به شرايط عدمي باشد مي توان آن امر را با وجود داشتن مفهوم عدمي براي آن موجود خير محسوب داشت و برعکس هرگاه نقص موجودي معلول وجود عواملي باشد که مزاحم کمال اوست با وجود داشتن مفهوم وجودي براي او شر محسوب مي شود.
4. در موجوداتي که داراي ابعاد مختلف وجودي و يا قواي متعدد هستند ممکن است تزاحمي بين کمالات مربوط به آن ابعاد و قوا يا وسايل حصول آنها پديد بيايد در اين صورت کمال هر بعد يا قوه اي نسبت به خودش خير است و از آن جهت که به کمال بعد يا قوه ديگري مزاحمت ايجاد مي کند براي آن بعد يا قوه شر خواهد بود.


تاثير ارزش شناسي اسلام در تربيت
براي اينکه رفتارها ارزشمند و داراي اعتبار اخلاقي باشد باستناد نظريه ارزشي اسلام که پيشتر به آن اشاره کرديم موارد زير را بايد طي کند:
1. رفتار بايد مطلوبيت داشته باشد
2. تشخيص مطلوبيت با عقل است
مراتب و مراحلي را که موجب پيدايش عمل ارزشمند ، اخلاقي و عروج عمل انسان به عمل عبادي از ديدگاه فلسفه اخلاق اسلامي مي شود مي توان به شکل زير نمايش داد.
عمل عبادي
عمل اخلاقي با نيت رضاي الهي
عمل اخلاقي
عمل ارزشمند+نيت
انتخاب آگاهانه
راهنماي عقل
مطلوبيت انساني
مطلوبيت عام
ارزشها در ارزش شناسي اسلام داراي مباني ثابت و مطلق هستند.ارزشهاي مثبت جنبه وجودي و ارزشهاي منفي جنبه عدمي دارند.انسان مي تواند اعمال و رفتار خود را منطبق بر اين ارزشهاي متعالي از حالت يک رفتار عادي به صورت عبادت الهي در بياورد. انگيزه اصلي رفتار او در اين فرايند حب ذات و کمال طلبي است و تمام نيازهاي او از اين انگيزه بنيادي سر چشمه ميگيرند.


ارزش زيبايي و هنر در تربيت اسلامي
در زيبايي شناسي اسلامي اصل تصعيد و والايش مطرح است تا واقعيات حيات در پشت پرده زيبايي هاي ظاهري پنهان نماند و حقيقت ناب در متن زيبايي ها هميشه جاري باشد.
هنر نيز به عنوان يکي از اين نمود ها و جلوه هاي بسيار شگفت انگيز و سازنده حيات بشري در تربيت اسلامي مورد توجه قرار مي گيرد.هنر در حقيقت مظهر خلاقيت هاي بشر است که شناخت و بهره برداري از آن در حرکت تکاملي انسان به سوي خداوند يعني آفريننده نبوغ و استعدادهاي هنري تاثير عميقي دارد.
هنر نيز همانند ديگر محصولات انديشه انسان بايد در جهت الهي و براي بهره برداري در حيات جامعه مطرح باشد.لذا هر هنري قابل قبول نيست .هنر بايد جلوه الهي ،انساني داشته باشد و در خدمت انسان باشد. به همين دليل يکي از اهداف برجسته تربيتي اسلام به پرورش روح زيبايي شناسي و لذت بردن از آن و ايجاد توانايي آفرينش و خلاقيت هنري در دانش آموزان است تا بتوانند مجموعه هاي بينهايت جهان هستي که به شدت به يکديگر مربوط اند ،در يابند و از اين نظام زيبا لذت ببرند و دريافتهاي خود را با زبان هنر نيز به ديگران انتقال دهند.


نقد و بررسي مکتب تربيتي اسلام
از تاسيس دارالفنون و رويکرد کشور به نظام هاي تربيتي غرب مسايل و مشکلاتي در تربيت نسلهاي جوان اين کشور اسلامي پديد آمده که چاره آن در بازگشت منطقي به خويشتن و شناختن روح اصلي تمدن و فرهنگ غرب و ايجاد توانايي رقابت با اين فرهنگ و تمدن در ميان امت اسلامي است تا بتواند به جاي حرکت در مسير تاريخ غرب خود تاريخ ساز جهان باشد.
تربيت اسلامي داراي ويژگي هاي خاصي است که اين نظام تربيتي را نسبت به نظامهاي تربيتي ديگر در مقام برتري قرار مي دهد و تربيت يافتگان اين نظام تربيتي را بارزتر و شاخص تر از تربيت يافتگان ساير مکاتب مي سازد.اين ويژگيها عبارتند از:آزادي و هدف آن ، يگانگي و شمول ويژگي هاي اصلي مدرسه ، نظام منعطف اداري ،محتوي کامل درسي ،در نظر گرفتن کليه روابط حاکم بر انسان ،تعهد و مسئوليت و بالاخره خلوص نيت.