زندگینامه سقراط(470-392 ق م)
470 سال قبل از میلاد مسیح، سقراط در «آلوپكای» آتن چشم به جهان گشود. والدینش از افراد برجسته و متشخص جامعه یونان بودند. پدرش«سوفرونیسك» حجار، پیكرتراش و اهل علم و مطالعه بود. مادرش فنارت نام داشت كه قابله بود و با «زانتیپ» که بسیار جوانتر از خودش بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 3 پسر با نامهای «لا مپروسل»، «سوفرونیسوس» و «منگزتوس» بود. هنگامی که او اعدام شد، آنها بسیار کوچک بودند. آغاز زندگی سقراط مصادف با دوران شكوفایی، عظمت و افتخار آتن بود. وی از همان دوران
كودكی تحت سرپرستی و نظارت پدرش با كتاب و مطالعه آشنا شد. هنگامی كه پا به سن بیست و یك سالگی گذاشت، افكارش متوجه مفهوم انسانیت شد. در آن زمان، بیشتر تلاش فلاسفه و متفكران درباره جهان و چیستی آن بود؛ اما سقراط پا را فراتر از آن گذاشت و بر این اعتقاد بود كه برای فهم جهان، باید ابتدا انسان را بشناسیم...
سیسرون فیلسوف رومى سالها پس از مرگ سقراط در این باره می گوید :
«سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورد، فلسفه را به خانه ها و شهرها برد و فلسفه را وادار نمود تا به زندگى، اخلاقیات و خیر و شر بپردازد».
در جامعه آن زمان یونان، سوفسطاییان تاثیر اساطیر و ادیان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند. از این رو سقراط سعى داشت تعریف كامل و جهانشمولى از اخلاق ارایه دهد تا جایگزین مناسبی براى اساطیر و ادیان باشد. او بر خلاف سوفسطاییان معتقد بود كه تشخیص درست و نادرست برعهده عقل آدمى است، نه برعهده جامعه و سیر تحولات آن. او براى نیكوكارى و درستكارى مبنایى عقلانى جستجو می كرد و معتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخیص دهد، به كار نادرست دست نمی زند و تمام شرهایى كه از افراد مختلف می بینیم، در اثر نادانى آنهاست.
سقراط از سیمای جذابی برخوردار نبود، لذا مردم عامی او را از تبار پستترین و فرومایهترین مردمان میدانستند. در آن روزگار، زشتی در نزد یونانیان مایه نفی بود. روزی بیگانهای سیماشناس كه از آتن میگذشت، در حضور سقراط گفت : او دیوی است كه همه شهوتها و آزها را در خود دارد و سقراط با خونسردی گفت : چه خوب مرا میشناسی سرورم. سقراط احساس میكرد رسالتی بر دوش دارد و باید حقیقت را بیابد و به همگان نشان دهد كه علم حقیقی یعنی (علم به این كه نمیدانم( .
سقراط را بیشتر از طریق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون می شناسیم. زیرا او در طول زندگی خود، چیزى ننوشت و بیشتر اطلاعات ما در مورد وی از طریق شاگردانش بدست آمده است. این امر به همراه مرگ دلخراشش باعث شده كه وى دركتب زیادى با مسیح مقایسه گردد.
در واقع، جزﺌیات زندگی سقراط از 3 منبع هم عصر سر چشمه می گیرد : 1- گفتگوهای افلاطون 2- نمایشنامه های «اریستوفان» (کمدی نویس یونانی ) 3- گفتگو های «زنوفون» . زنوفون و افلاطون مریدان واقعی سقراط بودند .
بارزترین موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمی خوریم، هنر گفت و شنود وی می باشد. خود او در این باره می گوید : من نیز مانند مادرم هنر مامایى دارم. مامایى من، مامایى حقیقت و دانش است. او دایماً تاكید می كرد كه خود چیزى نمی داند، بلكه مانند مامایان عمل می كند؛ یعنى با گفتگویى هدفمند، نقاط ضعف و قوت افكار و عقاید افراد را به آنها نشان می دهد و از این طریق به زاده شدن حقیقت و دانش در آنها كمك می كند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف، به شرایط و موقعیت اجتماعى آنان توجهى نمی كرد. روش سقراط بدین گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار نادانی می كرد، سپس شخص را با پرسیدن برخی سوالات، به نقطه اى خاص هدایت نموده و تناقض در افكار و عقاید شخص مقابل را برایش روشن می ساخت. در این روند، تعریف كردن موضوعات براى سقراط از اهمیت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او، ابتدا باید دانست كه منظور از مفاهیمى مانند عدالت، فضیلت، شجاعت و پرهیزگارى چیست، سپس می توان در مورد این مفاهیم صحبت كرد.
او براى رسیدن به تعریف صحیح یك مفهوم، از شیوه اى استقرایى استفاده می كرد؛ بدین معنا كه ابتدا مثال ها و شواهدى را درباره موضوع مورد نظرش پیدا نموده و سپس، از این جزییات بدست آمده براى رسیدن به كلیات مطلب استفاده می كرد. وی پس از فهمیدن قاعده كلى، آن را براى موارد خاص تطبیق و تعمیم می داد. مثلا هنگام گفتگو، نظر طرف مقابلش را درباره عدالت جویا می شد، مخاطب هم براى رسیدن به تعریف، مثال هایى رامطرح می نمود. سپس با نشان دادن روابط و مشتركات این مثال ها، شخص را به تعریفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) می رساند. بعد از این مرحله، سقراط موارد مخالف و متضاد با تعریف را یادآورى می كرد. بدین ترتیب، فرد مورد نظر دایماً مجبور می شد كه تعریف خود را تغییر دهد تا به مفهوم صحیحى برسد. در این دیالوگ ها، شخص به اشتباهات و ناتوانی های خود پى می برد.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى می كرد، دموكراسى آتن رو به نابودی نهاده بود و در بسیارى از نهادهاى مهم كشور، اعضا به ترتیب حروف الفبا انتخاب می شدند؛ به طوری كه گاهى در میان آنها كشاورز و بازارى ساده نیز دیده می شد و یا سران لشگر به سرعت عوض می شدند.
به عقیده سقراط ، همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته خود نیاز دارند، حاكم نیز باید تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد؛ یعنی داراى فضیلت سیاسى براى حكومت باشد. سقراط ، دموكراسى یونان را به باد تمسخر گرفته، دم از صلاحیت و شایستگى براى حكومت می زد؛ كه البته، بزرگترین مدعى این صلاحیت، اشراف و ثروتمندان بودند كه اعتقاد داشتند این شایستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل می شود، ولى سقراط معتقد بود كه این شایستگى و فضیلت با آموزش و تربیت پدید می آید و ناشى از روح انسانى است. البته باید توجه داشت كه در آن زمان، این آموزش ها و نوع تربیت بیشتر مخصوص طبقه اشراف و نه همه مردم، بوده است.
در شرایطى كه جنگ و خطر توطئه و قیام اقلیت ثروتمند، جامعه دموكرات یونان را تهدید می كرد، سقراط جوانان متمایل به آریستوكراسى را به دور خود جمع نموده و درباره فضیلت سیاسى با آنها صحبت می كرد. همین امر باعث شد كه حكومت تصمیم به اعدام سقراط بگیرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكیل شد، وی به دفاع از خود برخاست كه متن دفاعیه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط این امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه، خود را از مرگ نجات دهد، ولى نپذیرفت كه از عوامى كه مدام مورد تمسخر او بودند، طلب بخشش كند. دوستان سقراط نیز امكان فرار وى از زندان را فراهم ساخته بودند، ولى او این كار را انجام نداد. بر اساس منابع « افلاطون » و« زنون » ، سقراط در آن زمان به چند دلیل فرار نکرد :
1- او معتقد بود که چنین فراری ترس از مرگ تلقی می شود که هیچ فیلسوفی این را نمی پسندد.
2 - حتی اگر فرار کند، او و تعلیماتش گسترش نمی یابند.
3- به پیروی از قوانین اجتماعی معتقد بود.
افلاطون در نوشته های خود، سقراط را چنین توصیف كرده که ساعتها در حیاط مدرسه وقت می گذراند تا با بچه ها ارتباط دوستی برقرار کند. در « زنوفون » و «سمپوزیوم» آمده است که سقراط خود را تنها وقف آنچه که بالاترین هنر یا شغل می پنداشت، می کرد. در نهایت نیز به دلیل افکاری که برای مردم آتن قابل درک نبود، گناهکار شناخته شده، محکوم به مرگ شد و این اعدام با مخلوطی از زهر شوکران انجام گرفت.
سقراط حتی هنگامی که جام شوکران را می نوشید ، آرامش خود را از دست نداد. وی یاران خود را به آرامش دعوت نموده و بحث را به ویژگی های آن جهان کشانید و گفت : « من عقیده دارم که مردگان آینده ای دارند و این آینده برای خوبان نیکوتر است تا برای بدان».
در سده های اخیر، هیچ متفکری وجود ندارد که مستقیم یا غیرمستقیم از سقراط و افلاطون تاثیر نپذیرفته باشد. در همه اعصار، انسان های بزرگی بوده اند که اندیشه های ژرف و عمیق داشته اند، اما کمتر انسانی مانند سقراط ، هم از عقل و خرد و هم از عشق و عاطفه بهره کامل داشته است.
سقراط مردی ساده بود و زندگی به دور ازتجمل داشت. او میگفت :« بالش من سنگ ، لحافم آسمان و زیرانداز من زمین است». وی عقیده داشت كه زندگی به هیچ نمیارزد، همه چیزفناپذیر است، جز خود انسان و كردارش كه برای نسلهای آینده باقی میماند.
در تاریخ اندیشه غرب، سقراط یك مرجع است، چرا كه از « قبل از سقراط » و « بعد از سقراط» سخن میرانند. «آپولون» (Apollon) سقراط را «داناترین انسانها» می داند و بر این باور است كه یگانه دانایی او، آگاهی از نادانی اش است. سقراط اندیشمندی است كه سعی در بیدار نگهداشتن جامعه زمان خود را دارد؛ مردی كه حقیقت و نیكی را تعقیب می كند؛ تا آنجا كه به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن می دهد... و این، روش سقراط برای جاودانه زیستن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 14:21 توسط سید یاسین قنبری
|